شمارهٔ ۸۰
ذوالجلال است آن که در وصف جلالش بار نیستهرچه خواهد آن کند کاری برو دشوار نیست
ملک او را ابتدا و انتها و عزل نیستذات او را آفت و کیفیت و مقدار نیست
آن خداوندی که هست او بینیاز از بندگانوان جهانداری که او را حاجب و جاندار نیست
بنده را کسب است و کسب بندگان مخلوق اوستبیقضای او خلایق را یکی کردار نیست
در ره اسلام بیتوفیق او تکبیر نیستدر سپاه کفر بیخِذْلان او زُنار نیست
آب و گل را در خدایی کدخدایی کی رسددر ربوبیت خداوند جهان را یار نیست
هیچ مخلوقی نداند سِرّ خالق در جهانگر تو مخلوقی تو را با سِرّ یزدان کار نیست
آن که مومن را وعید جاودان گوید به رحماو چنان داند که ایزد راحم و غفار نیست
سر ایزد را مجوی از نقطهٔ پرگار دهرزانکه سر ایزدی در نقطه و پرگار نیست
قدرت او را همی بینی به چشم معرفتپیش چشم تو ز شبهت پردهٔ دیوار نیست
هرچه هست اندر جهان از قدرت و اِبداع اوستقدرت و ابداع کار گنبد دوار نیست
کوکب سیار برگردون چو مجبوران چراستگر نشان قهر او بر کوکب سیار نیست
گر خرد داری نداری تکیه بر مهر جهانکز جهان غدار تر هم در جهان غدار نیست
ور سخن دانی ندانی راحت از دور فلککز فلک مکارتر زیر فلک مکار نیست
جان ازین گیتی مدان گیتی به یک لحظت رسدای عجب گویی مسافت در میان بسیار نیست
آن دلی باشد سزای بارگاه مغفرتکاندر آن دل جز سپاه معرفت را بار نیست
ابر لولو بار هست اندر هوا وقت بهاردر هوای مغفرت جز ابر رحمت بار نیست
سر مومن هست در دریای ایمان چون صدفوان صدف چون بنگری بی لؤلؤ شهوار نیست
گر کسی لعنت کند بر مومنان از اعتقاددرکف کفرست اگرچه در صف کفار نیست
ور به استغفار از آن لعنت بخواهد عذر خویشخلق را در لعنت او جای استغفار نیست
مرد برخوردار گردد هم ز دین و هم ز عقلمدبرست آن کاو ز دین و عقل برخوردار نیست
خفته را از راه گمراهی برانگیزد بهعلمآنکه علمش جز دلیل دولت بیدار نیست