شمارهٔ ۷۹
هر دل که جای دوستی شهریار نیستبرکام خویشتن نفسی کامکار نیست
هر سر که نیست بر سر حکم خدایگانبر خط دین ایزد پروردگار نیست
هر جانکه نیست مهر ملک را برو قراریک ساعتش به هیچ تن اندر قرار نیست
هر تن که نیست در کَنَف زینهار شاهنزدیک هیچ خلق ورا زینهار نیست
ور جوهر خرد ز نگاری شود شگفتنیکوتر از تو جوهر او را نگار نیست
هرکس که نیست بندهٔ سلطان روزگاراو را امید به شدن از روزگار نیست
هر ملک را که قاعده بیامر خسروستآن قاعده به هیچ صفت استوار نیست
هر سیرتی که شاه نکردست اختیارنزدیک عاقلان جهان اختیار نیست
هر شعرکان به نام شهنشه نگفتهاندآن را ز حکمت و ز معانی شعار نیست
باقی بود به نام چنین شهریار شعرزیراکه در زمانه چنین شهریار نیست
شاهی که نصرت و ظفرش را قیاس نیستشاهی که دانش و هنرش را شمار نیست
خرد و بزرگ و پیر و جوان را به شرق و غرببیاتفاق خدمت او افتخار نیست
ز اسفندیار و رستم تا کی بود حدیثوقت حدیث رستم و اسفندیار نیست
اندر سپاه شاه جهان بیش از آن دو تنگر نیک بنگرند کم از صد هزار نیست
گر در عرب بهوقت نبی بود اعتباراندر عجم کنون کم از آن اعتبار نیست
شاه زمانه هست اگر نیست مرتضیشمشیر شاه هست اگر ذوالفقار نیست
حکم خدای عزّوجل را کرانه نیستملک خدایگان جهان را کنار نیست
قهّار دشمنند خدای و خدایگانبا هر دو روی دشمنی و کارزار نیست
ای خسروی که عدل تو یار شریعت استواندر کمال عدل تو را خلق یار نیست
بیکام و بیمراد تو روزیّ و ساعتیسیاره را مسیر و فلک را مدار نیست
در عادت تو چیست که آن دلپذیر نیستدر سیرت تو چیست که آن شاهوار نیست
شاهانه داد هر چه تو را داد بخت نیککس را ز بخت برتر از این انتظار نیست
گر عالم هنر ز بهاری شود بدیعزیباتر از رخ تو به عالم بهار نیست
در شرق و غرب جایگهی نیست بر زمینکان جایگه ز لشکر تو پرسوار نیست
کس را بهخاطر اندر رازی نهان نماندکان راز پیش خاطر تو آشکار نیست
یک شاه نیست در همهگیتی و یک امیرکش دل بهدام شکر تو اندر شکار نیست
یک بدسَگال نیست تو را در همه جهانکش خانمان زکینهٔ تو تار و مار نیست
یک جای نیست در همه عالم عَدوت راکز آتش سیاست تو پرشرار نیست
یک چشم نیست در سپه دشمنان توکز خشم و هیبت تو در آن چشم خار نیست
یک سر نماند در همه خیل مخالفتکز پای مرکب تو در آن سر غبار نیست
آن راکه نیست طبعکریم تو خواستارتأیید بخت و سَعدِ فلک خواستار نیست
دارد گذارده مَلَکُالموت تیغ مرگبر هرکه پیش بخت تو خدمتگزار نیست
بی دولت بلند و دل هوشیار کسپیروز روز و شاد دل و شاد خوار نیست
خصم تو زان شدست گریزنده و نُفورکش دولت بلند و دل هوشیار نیست
برکوهسار کرد حِصار و نه آگه استکان کوهسار جز وطن خاکسار نیست
گر حضرت تو بیند معلوم گرددشگز حضرت تو بهتر وبرترحصارنیست
آنجاکه هست خصم تو عارست و فخر نیستاینجاکه هست تخت تو فخرست و عار نیست
با توست فتح و نصرت و فیروزی و ظفربا خصم بد دل تو یکی زین چهار نیست
بگذشت ز اعتدال همه کارهای اوکس را ازو کنون طمع اعتذار نیست
پیرار و پار عفو تو گسترده شد بر اوامسال کارهاش چو پیرار و پار نیست
تا پیش تو نیاید و فرش تو نسپردجفت غم است و هیچکسش غمگسار نیست
اقبال تو بیاوردش گر نیاید اوکاقبال را مهمتر ازین هیچ کار نیست
تا جز به فضل هیچ کسی دینشناس نیستتا جز به حلم هیچ کسی بردبار نیست
جاوید باد دولت و عمر تو در جهانزیراکه عمر و دولت تو مستعار نیست
بر فرق تو ز رحمت یزدان نثار بادزیراکه به ز رحمت یزدان نثار نیست