گنج

شمارهٔ ۷۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ارنیست۳۵ بیت
سروی به‌راستی چو تو در جویبار نیستنقشی به نیکویی چو تو در قندهار نیست
جفت مهی اگرچه به خوبیت جفت نیستیار شهی اگر چه به خوبیت یار نیست
زلف تو مشک بارد و بر مه زره شودپس نام او چرا زره مشکبار نیست
خواهم‌ که بند و حلقهٔ او بِشمَرم یکیهرچند بند وحلقهٔ او را شمارنیست
با خار نیست نرگس و بی‌خار نیست‌گلگویند مردمان و مرا استوار نیست
زیراکه‌گِرد نرگس تو هست خارهاگرد گل شکفتهٔ تو هیچ خار نیست
جانا به‌من اشارت انگشت و لب مکنکاندر اشارت تو دلم را قرار نیست
چون بنگری ز دور مکن غمزه زینهارکز غمزهٔ تو جان مرا زینهار نیست
در چین اگرچه صنعت مانی نگار هستزیباتر از تو در همه چین یک نگار نیست
مهر تو اختیار ملوک است تا تو راجز مهر اختیار ملوک اختیار نیست
فرمانده عجم مَلِک اَرغو که بی‌رضاشسیّاره را مسیر و فلک را مَدار نیست
از جُغری و ملکشه و الب ارسلان به ملکمعلوم خلق شد که چو تو یادگار نیست
در بخت او همی نرسد هیچ کوکبیجز بخت او مگر به فلک بر سوار نیست
زان فخرکز چنار بود چوب تخت اومأوی‌ گه سپاه پری جز چنار نیست
گرچه سپهر بر همه‌کس هست‌ کامکاربر دولت مظفر او کامکار نیست
زیباتر از محبت او هیچ فخر نیسترسواتر از عداوت او هیچ عار نیست
تا شد دل مخالف او همچو چشم موردر چشم مور جز بُن دندان مار نیست
یک تن ز لشکرش بزند بر هزار تنهرچند در نبرد یکی چون هزار نیست
آنجاکه تیغ اوست ز آتش سخن مگویآتش فتوح شعله و نصرت شرار نیست
وانجا که طبع اوست ز دریا مَثَل مزندریا ستاره‌گوهر و عنبر بخار نیست
قدر بلند او ز بلندی چنان شدستکاوهام خلق را بَرِ او هیچ بار نیست
ای شاهزاده‌ای که ز آزادگی و جودبحری است همت تو که آنرا کنار نیست
اصلی‌تر از نژاد تو کس را نژاد نیستعالی‌تر از تبار تو کس را تبار نیست
در شاهی و هنر خرد آموزگار توستواندر جهان به از خرد آموزگار نیست
ذاتی است دولت تو که او را بر آسمانجز آفتاب و ماه یمین و یسار نیست
فرخنده مجلس تو بهشتی است پر ز حورگرچه بهشت و حور کنون آشکار نیست
هر دل‌ که نام مهر تو بر خویشتن نبشتجز با ستارهٔ طربش روزگار نیست
هر جان‌که خط‌کین تو بر خویشتن‌کشیدجز با طلایهٔ اجلش کار زار نیست
شکرت شکارگه شد و دلها درو شکارکس را چنین شکارگهی پرشکار نیست
من بنده خواستار قبول تو گشته‌امزیرا که جز مرا دل تو خواستار نیست
تا دست راد و رای بلند تو دیده‌امبا ابر و آفتاب مرا هیچ‌ کار نیست
طبعم ز بوی همت تو تازه چون شدستگر خاک درگه تو چو زرّ عیار نیست
جانم به خاک درگه تو شاد چون شدستگر بوی همت تو چو ابر بهار نیست
تا آسمان و برج و طبایع به اتفاقجز هفت و جز دوازده و جز چهار نیست
پشت تو کردگار فلک باد روز و شبزیراکه هیچ پشت به ازکردگار نیست