شمارهٔ ۷۳
چه صورت است که بیجان بدیع رفتارستچه پیکرست که بیدل شگفت گفتارست
مساعد قدرست او و ترجمان قضاستوزیر عقل و وکیل سپهر دوارست
به تیر ماند و او را بهقیر پیکان استبه مرغ ماند و او را ز قار منقارست
به پای بسته ولیکن به فرق او سر اوستبه تن درست ولیکن به روی بیمارست
بود نشان تن نادرست زردی رویجرا درست تن است او و زرد رخسارست
نسیم بر تن زرین او نگارگرستبه روز بر سر مشکین او شب تارست
دهان او به سمن بر همی گهر باردچون در دهان شبه دارد چرا گهربارست
وگر ز نافهٔ زرّین همی گهر ریزدمیان تختهٔ سیمین جرا نگونسارست
وگر ز عقل و ز فرهنگ نیستش خبریجرا میانهٔ فرهنگ و عقل معیارست
زبان دولت و دین است در دهان هنرچو در بنان ادیب رئیس مختارست
محمد آنکه سپهر محامد هنرستبرای پاک سمای نجوم و سیارست
دلش چو مصدر و توفیق همچو تصریف استکفش چو نقطه و تحقیق همچو پرگارست
شهاب همت او را ز مهتری فلک استدرخت دولت او را ز بهتری بارست
از آن شدند خریدار او خداوندانکه طبع و خاطر او فضل را خریدارست
عزیز شد ز نکوکاری و گشاده دلیکه همگشاده دل است او و هم نکوکارست
اگرچه همت یاری ز بخت نیک بودخجسته همت او بخت نیک را یارست
ز بخشش مَلکالعرش و گردش فلکینصیب دشمن او حسرت است و تیمارست
بدو فرست که تدبیر او کند آسانهر آن سخن که به نزدیک خلق دشوارست
بهسوی دولت او از بلندی و پاکینه عقل را نظرست و نه وهم را بارست
از آنکه هست کرم را بهنزد او مقدارهمیشه پیش بزرگان بزرگ مقدارست
هر آن نگار که پیدا شود ز خامهٔ اوطراز مملکت خسرو جهاندارست
توقع است که منشور من بیارایدبدان عبارت شیرین که در شهوارست
مرا نوشتن منشور من به از خلعتکه درج پرگهرست آن و گنج دینارست
همیشه تا صفت آذرست و آذریونهمیشه تا صفت آذرست و آزارست
ستوده بادش کردار و نیک بادش بختکه نیکبخت و موفّق ستوده کردارست
همیشه قبلهٔ اقبال باد و دیدهٔ دینچنانکه تاج بزرگان و فخر احرارست