شمارهٔ ۷۲
کف دست موسای پیغمبرستو یا آتش اژدها پیکرست
وگر زآسمان معجز مصطفیفرود آمده بر کف حیدرست
کلید فتوح است در هر مصافهر آدینه پیرایه منبرست
زبانی است اندر دهان ظفرکه ارواح در نطق او مضمرست
همه گوهر خسروان را به جنگنمودار از آن هندوی گوهرست
چو لوحی نوشت است بدخواه شاهاز آسیب او چون قلم بیسرست
اگر شعله آتش است آبدارگر آتش همیشه به آب اندرست
درخت است و باران بهخور آوردشهاب است و پیوند هر اخترست
درخت ملوک است در باغ ملکدرختی که بارش گل احمرست
از آن کاب و آتش بدو راه یافتوزان کاتش و آبش اندر برست
بسی آب ازو همچو خون روانبسی خاک ازو همچو خاکسترست
و گر اژدها را زبانی بِرُستکه دندانها با زبان یاورست
چو خندد لبانش بود نیلگونچو گرید سرشکش چو نیلوفرست
از آن سرنگون است و دشمن نگونبداندیش بیسر از آن سرورست
چو آتش نیابد بود خشک لبکه آتش چو فرزند و او مادرست
اگر هست نیکو به دست ملوکبه دست خداوند نیکوترست
امیر اجل فخر عالم علیکه دلپرور شاه دینپرورست
مرا شعر عالی شد از دو علیمقدّم یکی محتشم دیگرست
علی بن بوطالب اندر بهشتعلی بن شمسالملوک ایدرست
یکی آنکه داماد جغریبک استدگر آنکه داماد پیغمبرست
یکی چشمه گوهرست از شرفیکی مشرف چشمه کوثرست
یکی رفته در خیبر و دربکندیکی را عدو چون در خیبرست
هر آن نامداری که نام آوردبهنام علا دوله نام آورست
خلیفه حسامش نهادست نامحسامی که گردونش فرمانبرست
کمال و معالیش در اصل و نسلاز آدم بپیوسته تا محشرست
به مجلس تو گویی که صد خسروستبه میدان تو گویی که صد لشکرست
به همت نگویم که چون بهمن استبه حشمت نگویم که چون نوذرست
چو بهمن مر او را دو صد خادم استچو نوذر مر او را دو صد چاکرست
زمینی که او رزم سازد بر آننباتش همه اخگر و خنجرست
سخن گویم از تیز رو بارهاشکه در زیر زین همسر صرصرست
به دریا چو باد و به خشکی چو خاکبه هامون چو آب و به کوه آذرست
چو جولان کند هست کوه روانچو گنبد زند گنبد اخضرست
چو خواهی شتابش یکی کشتی استچو خواهی درنگش یکی لنگرست
چو چرخ است و خورشید آن چرخ سیرکه در ملک شاه جهان مفخرست
خداوند مازندران است میرکه مازندران فخر هر کشورست
حسد برد بر ملک ساری حجازکه او را چنین خسرو داورست
فلک خدمتش را دو تا کرده پشتاز آن چفته بر صورت چنبرست
چو تصریف بینم جمال و جلالدل ورای پاک تو چون مصدرست
رسوم تو سرمایهٔ شاعرانمدیح تو پیرایهٔ دفترست
دل من رهی هست در مدح توچو بحری که موجش همه گوهرست
به مدح تو یک شعر کردم تمامچو شعری به شعری دلم اَزْهَرست
قبول تو خواهم که تا زندهامچو جان خدمت تو مرا درخورست
الا تا که دی پیش بهمن بودچو مهر از پس ماه شهریورست
بمان شاد در دولت و عز و نازکه دولت تورا رهبر و یاورست