شمارهٔ ۷۴
با من امروز آن شکر لب را زبانی دیگرستوز لطافت بر زبان او نشانی دیگرست
نوبرم هر روز داد از بوستان مهر خویشنوبری کامروز داد از بوستانی دیگرست
در وفاداری به جان من بسی سوگند خوردتا نگویم من که سوگندش به جانی دیگرست
من کنون در عاشقی با او به لونی دیگرمزانکه او در دوستی با من به سانی دیگرست
هست هر روز از وصال او مرا سودی دگرگرچه از هجرش مرا هر شب زیانی دیگرست
گر ز تیر غمزهٔ او دل نگه دارم رواستزانکه بر دل زخم آن تیر از کمانی دیگرست
ارغوان رنگش رخ است و ارغوان رنگش قباهر یکی گویی به سرخی ارغوانی دیگرست
سینهٔ نرمش چو میساوم به زیر دست خویشبینم آن سینه به نرمی پرنیانی دیگرست
نیست در لشکر به زیبایی چو او یک داستانگرچه زو در هر وثاقی داستانی دیگرست
آفتاب دیگرش خوانند در لشکر همیزانکه لشکرگاه سلطان آسمانی دیگرست
شاه گیتی بوالمظفر کز فتوح و از ظفردر جهان مختصر گویی جهانی دیگرست
گر برفت آنکس که بود اندر جهان صاحبقرانبر کیارق بعد ازو صاحبقرانی دیگرست
هست رکنالدین و برهان امیرالمومنینراستگویی طغرل و البارسلانی دیگرست