شمارهٔ ۶۸
چه گوهرست که کانش خُم دَهاقین استبه رنگ لالهٔ نَعمان و بوی نسرین است
به مجلس ملکان همنشین زیر و بم استبه بزم ناموران مونس ریاحین است
نه آینه است ولیکن درو بهدست بتانخیال زلف گرهگیر و جَعد پرچین است
ز روی هزل و کنایت عصای پیران استز روی جدّ و حقیقت نشاط غمگین است
بدین صفت نبود در همه جهان گهریمگر شراب که پروردهٔ دهاقین است
چنانکه هست ز فعل شراب قوّت روحز تیغ ناصر اسلام نصرت دین است
یمین دولت عالی علاء ملک ملوکحُسام دین که پسندیدهٔ سلاطین است
ابوالمظفر شمسالمعالی اسمعیلکه خاک پای معالیش ماه و پروین است
خدایگان صفتی کز خدایگان و خداینصیب او همه اقبال و عِزّ و تمکین است
به نور و صَفوَت خاطر چو مرد مِعراج استبهزور و قوت بازو چو مرد صفّین است
نجات مُمتَحَنان است تاکه در بزم استهلاک اهرمنان است تاکه در زین است
غریق نعمت او شهریار کرمان استرهین منت او پادشاه غزنین است
رسید همت او از عُلوّ بهجایگهیکه هفتمین فلکش پایهٔ نخستین است
هر آن رکاب که از پای او شرف یابدسر فریشته را آن رکاب بالین است
نگار نامهٔ او کارساز محتاج استصریر خامهٔ او دستگیر مسکین است
ستاره نیست ولیکن ستاره آثارستفرشته نیست ولیکن فرشته آیین است
ازوست رونق ملک خدایگان جهانکه ملک چهره و او دیدهٔ جهانبین است
عروس مدح و ثنا را سَخاش دامادستوفاش جلوهگرست و رضاش کابین است
عدوش را ز مساکین همی شمارد چرخکه در مساکن تیمار چون مساکین است
روا بود که ز خصمان کیش کین نکشدکه روزگار ز خصمش کشنده ی کین است
ایا بزرگ امیری که نقش اَعلامتطراز مملکت شاه مشرق و چین است
به باغ مملکت از دشمنان خلل نرسدکه رای و حَزم تو آن باغ را چو پروین است
مخالف تو به دنیا و آخرت تَبَه استکه در عقوبت سِجن و عذاب سِجّین است
ز طین پاکسرشت است جوهر تو خدایزرشک جوهر تو نار دشمن طین است
ز بهر آنکه همه لفظ تو شکربارستدوگوش مستمع از لفظ تو شکرچین است
گشادهطبع تو همواره همچو دریایی استکه موج او ز طبس تا در فلسطین است
به حسب قدرت اگر بخششی کنی یک روزنصیب یابد ازو هر که در نصیبین است
بهنیزهٔ تو شود سفته گوهر مردانکه بازوی تو چو میزان و او چو شاهین است
عجب مدارکه تشبیه اوکنم به شهابکه در یمین تو سوزندهٔ شیاطین است
اگر نه خامهٔ تو در بنان تو صدف استچرا همیشه صدفوار گوهرآگین است
به شکل هست چو زوبین و تیر در کف توبه عقل در دل دشمن چو تیر و زوبین است
به وقت جود فزون است یک فذلک اوزهر حساب که در جملهٔ فرامین است
اگر ز عقل همه راستی بود تلقینمرا ثنا و مدیحت ز عقل تلقین است
نکوترست به نام تو یک قصیدهٔ منز صد قصیدهٔ غرّا که در دواوین است
وگرچه تضمین خوب است در میانهٔ مدحبَنات فِکرت من خوبتر ز تضمین است
قبول شعر من اندر جهان از آن قِبَل استکه از تو شعر مرا اهتزاز و تحسین است
گر آفرین تو چون جان و دل نداشتهاممن آنکسمکه تن من سزای نفرین است
به حکم فرمان رفتم به حضرت ملکیکه در پرستش او شاه چین و ماچین است
ز اشتیاق تو ایوان عیش شیرینمخراب گشته چو ایوان قصر شیرین است
همیشه تا که مه آب پیش ایلول استهمیشه تا بس ایلول ماه تِشرین است
مه سعادت تو از مَحاق خالی بادوزان حساب که در عقدههای تِنّین است
تهی مباد زرای تو ملک و دولت و دینکه رای تو سبب امن و عدل و تسکین است