شمارهٔ ۶۰
ای صاحب اعلی دل تو عالم اعلاسترای تو چو خورشید، درخشنده و والاست
گر دهر مُهَنّاست بدین عید همایوناین عید همایون به بقای تو مهناست
عالم به تو خرم شد و گیتی به تو روشندولت به تو باقی شد و ملت به تو آراست
شغل همه آفاق به فرمان تو شد خوبکار همه احرار به کردار تو شد راست
از ماه فلک تا دل تو هست تفاوتچندانکه تفاوت ز ثری تا به ثریاست
گر ماه فلک تافته بر روی زمین استماه دل تو تافته برگنبد خَضْراست
آن ماه، گهی کاهد و گاهی بفزایدوین ماه بیفزاید و هرگز نکند کاست
زیر علم دولت تو سایهٔ طوبی استزیر قدم همت تو تارک جوزاست
شاید که بُوَد خصم تو از لشکر فرعونتا رای درخشان تو همچون ید بیضاست
آثار کفایت همه از رای تو باقی استانوار سعادت همه از روی تو پیداست
دیدار تو گویی به مثل مرکز نورستزیرا که بدو چشم بشر روشن و بیناست
کردار تو گویی به مثل اختر سعدستزیرا که بدو بخت بشر فرخ و برناست
گفتار تو گویی به مثل پایهٔ عقل استزیرا که بدو جان بشر عاقل و داناست
روز همه کس هست ز توفیق تو روشنتا در قلم تو شب تاریک مجزاست
توقیع تو بینم سبب زندگی خلقگویی که صریر قلمت باد مسیحاست
ای صدر وزیران جهان بدر زمینیای بدر زمین صدر وزارت به تو آراست
من بنده همی تا صفت مدح تو گویماز قوت مدح تو مرا طبع چو دریاست
شاید که چو دریای محیط است مرا طبعزیرا که درو مدح تو چون لولو لالاست
با حکم ابد باد بقای تو برابرای یافته از حُکم ازل هرچه دلت خواست
بگذار دو صد عید علیرغم عدو راخوش دار ولی را که تورا دولت والاست