گنج

شمارهٔ ۶۱

آن خداوندی که او بر پادشاهان پادشاستمستحق عُدّت و مجد و جلال و کبریاست
گر به دل خدمت‌ کنی او را سزای خدمت استور به‌جان اورا ثناگویی سزاوار ثناست
اوست معبودی به وصف لایزال و لم یزللم یَزَل او را سریر و لایزال او را سراست
زنده او را دان و هست او را شناس از بهر آنکزندهٔ دایم وجود و هست جاویدان بقاست
حکم او بی‌علت است و صُنع او بی‌آلت استذات او بی‌آفت است و ملک او بی‌منتهاست
دانش او بی‌محال و بخشش او بی‌عددگفته ی او بی‌مجاز و کرده ی او بی‌خطاست
از ازل گر بنگری پیوسته بینی تا ابدقسمتی در هر چه خواهی حکمتی در هرچه خواست
آسمان نیلگون هست آسیای قدرتشمردم اندر دور او چون گندم اندر آسیاست
ضربت خِذْلان او بر جان مرد مفسدستشربت توفیق او بر جان مرد پارساست
لطف او بین هرکجا اسباب خلقی ساخته استقهر او دان هرکجا احوال قومی بینواست
هرکه بدبخت است بیگانه است با اسلام و دیننیکبخت آن است کاو با دین و اسلام آشناست
راستی و کژّی اندر راه توحیدست و شِرکهر دو پیوسته نگردد کان جدا و این جداست
هرکه باشد همنشین شرک گیرد راه کجوان که باشد همره توحید یابد راه راست
با هوای نفس کی باشد رضای حق رواتا که عصیان در هوای نفس و طاعت در رضاست
قول و فعل خویش را درمعصیت منکر مشوزانکه هفت اندام تو بر قول و فعل توگواست
سُخرهٔ ابلیس‌ گشت و غرهٔ تَلْبیس شدهرکه او در معصیت بِفْزود و از طاعت بکاست
گر تو در دنیا هزاران چاره و حیلت کنیچیره گردد بر تو آخر هرچه از ایزد قضاست
با قضای چیره در دنیا چه جای حیلت استبا نهنگ شرزه در دریا چه جای آشناست
گر سلیمانی که جن و انس در فرمان توستور فریدونی که شرق و غرب سرتاسر تو راست
بهرهٔ تو زین جهان چون دامنت گیرد اجلده‌گزی کرباس و لختی خشت و چوب و بوریاست
خوف ما از عدل یزدان و رجا از فضل اوستزانکه عدل او بلا و فضل او دفع بلاست
در دل مومن همی خوف و رجا باید بهممومن پاک است هرکاندر دلش خوف و رجاست
این جهان چون باغ و ما همچون نهالیم و درخترحمت و احسان او چون ابر و چون باد صباست
رحمت و حرمان خویش از فضل او داند همیهرکه در رنجی‌ گرفتار و به دردی مبتلاست
او نکوکارست اگر ما را عبادت اندک استاو خریدارست اگر ما را بضاعت کم بهاست
گر هُدیٰ خواهی گواهی ده که معبودت یکی استوان یکی بی‌یار و بی‌همتا و بیچون و چراست
سَیّد اولاد آدم خاتم پیغمبرانمهتر عالم شفیع روز محشر مصطفاست
نایب پیشین او بوبکر و آنگاهی عمربعد ازو عثمان وبعد از وی علی مرتضاست
گر بر این دین و بدین مذهب ز دنیا بگذریجای تو در جَنّهٔالفِردوس جای اولیاست
ای خداوندی که در وصف وجود جود توحجت سنی قوی و حاجت مومن رواست
بر ثنای حق معزی را دعا باید همیزانکه مقصود معزی را ثنای حق دعاست