شمارهٔ ۵۱
آنروی نه رویاست گل سرخ بهبارستوان زلف نه زلف است شب غالیه بارست
آن جعد نه جعدست همه حلقه و بندستوان چشم نه چشم است همه خواب و خمار است
شاید که من از دست بتم باده کنم نوشزیرا که بتم نوش لب و بادهگسار است
مشکین خط او بر دل من فتنهفزای استنوشین لب او بر لب من بوسه شمار است
روزی که نبینمش بهارم چو خزان استچون باز بینمش خزانم چو بهار است
ای من رهی آن ماه که چه مست و چه هشیاراندر بر عاشق ز در بوس و کنار است
اندر طلب وصلش بیصبر و قرارمتاکی ز چنان روی مرا صبر و قرار است
دلسوز من است آن بت و جانسوز مخالفشمشیر شه شیر دل شیر شکار است
سلطان بلند اختر ابوالفتح ملکشاهشاهی که مبارزفکن و تیغگذار است
صد بار بهر دم زدنی در شب و در روزسعد فلک و رحمت یزدانش نثارست
از هیبت او در دل بدخواه نهیب استوز لشکر او بر سر بدخواه غبارست
نامی که نه از طاعت او جویی ننگ استفخری که نه از خدمت او گویی عار است
او را به هنر چون جم و کاووس نخوانمکاندر سپهش چون جم و کاووس هزار است
ای شاه کسی کز خط عهد تو برون شدپنداشت که بر مرکب اقبال سوار است
اندیشه خطا کرد و کنون همچو اسیرانسرگشته و دل سوخته در کنج حصار است
هر کس که به فرمان تو رام است و مسخراز دولت و اقبال تو کارش چو نگار است
وان کس که سر از حکم و رضای تو کشیده استاز بیم تو آسیمه سر و بیهده کار است
عزست ز نام تو چه دنیا و چه دین راعز تو بماناد که بدخواه تو خوارست
ماه علمت پیشرو ماه فلک بادزیراکه فلک را به مراد تو مدارست
تو ناصر دین بادی و یارت همه عالمکایزد به همه وقت تورا ناصر و یارست