گنج

شمارهٔ ۵۲

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ست۲۷ بیت
سنگین‌دلی که بر دل احرار قادرستدر حسن و در جمال بدیع است و نادرست
در موکب نبرد سواری دلاورستدر مجلس شراب نگاری معاشرست
حلقه شدست بر دو بناگوش او دو زلفگویی که بر دو زهره دو هاروت ساحرست
تا بر سمن ز سنبل مشکین سلاسل استتا بر قمر ز عنبر سارا دوایرست
او یوسف است و عاشق بیچاره در غمشیعقوب با تأسف و ایوب صابرست
گر یک زمان به عارض و زلفش نظر کنیگویی که با قمر شب تاری مقامرست
شب هست جانگزای و قمر هست جانفزاییک خصم عادل است و یکی خصم جائرست
آن سنگدل ستارهٔ خوبان لشکر استفریاد از آن ستاره که چون مه مسافرست
ای عاشق جفا زده فریاد شرط نیستگردوست غایب است غم دوست حاضرست
حاجت نیوفتد که کنی عرض حال خویشحال تو نزد سید احرار ظاهرست
صافی صفی حضرت سلطان روزگاربوطاهر آنکه سیرتش از عیب طاهرست
آزاده مهتری که به‌ کلک و بنان خویشدر حل و عقد مملکت استاد ماهرست
رویش به نیک زادی در ملک روشن استرایش به رادمردی در دهر سایرست
طبع لطیف او فلکی با کواکب استلفظ شریف او صدفی پرجواهرست
نظاره‌گاه دولت او شمس ازهرستآرامگاه خدمت او چرخ عاشرست
در وصف او فصاحت وصّاف عاجزستدر مدح او عبارت مداح قاصرست
ای آنکه حضرت تو مکان مکارم استوی آنکه طلعت تو سرور سرایرست
اندر کفایت آنچه تو دانی بدایع استواندر بلاغت آنچه تو داری نوادر است
تو خرمی ز دولت و ملک از تو خرم استتو شاکری زایزد و بخت از تو شاکرست
از مکرمات آخر مدح تو اول استوز حادثات اول شکر تو آخرست
ناظر بود به طلعت بدخواه تو اجلتا مشتری به طلعت سعد تو ناظرست
تا مجلس شریف تو شد قبلهٔ قبولدرکعبهٔ قبول دل من مجاورست
غواص دولت است و سعادت چو گوهرستطبع تو همچو بحر و ضمیر تو تاجرست
از عطر بوی دارد گویی مدیح توزیرا که خاطرم به مدیح تو عاطرست
پوشیده نیست بر تو و بر وهم و خاطرمشکر و ثنات بیشتر از وهم و خاطرست
تا در مدار عالم سفلی هر آنچه هستاز آب و خاک و آتش و باد و عناصرست
دایم معین و ناصر آزادگان تو باشکایزد تو را همیشه معین است و ناصرست