گنج

شمارهٔ ۵۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ست۳۸ بیت
جشن عید اندر شریعت سنت پیغمبرستقدر او از قدر دیگر جشنها افزونترست
هست این جشن جهان افروز در سالی دو بارملک را فر ملک هر روز جشنی دیگرست
عُدّت مُستَظهر و فخر ملوک روزگاربازوی دولت که تاج ملت پیغمبرست
سایهٔ یزدان و خورشید همه سلجوقیانناصر دین خسرو مشرق که نامش سنجرست
شهریاری کز خطاب و نام او نازد همیهرکجا درکشور ایران خطیب و منبرست
در سرای پادشاهی بر سریر خسرویچون ملک سلطان و چون الب‌ارسلان نیک اخترست
گوهر سلجوق را زین و جمال از فر اوستهمچنان چون عِقد را زین و جمال از گوهر است
در بقای او جهان را رامش و آرامش استهمچو تن را جان بقای او جهان را درخور است
رای ملک افروز او را ماه تابان خادم استدولت پیروز او را چرخ ‌گردون چاکر است
آن درختی‌ کایزد اندر باغ اقبالش نشاندبیخ و شاخ آن درخت از باختر تا خاورست
اندر آن وقتی که حاضر باشی اندر حضرتشمنظرش چون بنگری زیباتر از هر منظر است
و اندر آن وقتی که غایب باشی از درگاه اومخبرش چون بشنوی مخبرتر از هر مخبرست
همچنان کاندر چهارم آسمان است آفتابطلعت میمون او اندر چهارم کشور است
گر به باغ اندر بیفزاید ز عرعر خرمیرایت او باغ نصرت را به‌جای عرعرست
ور سر شاهان بیفزاید به افسر روز بارنامهٔ او بر سر شاهان به جای افسرست
زانکه اندر خنجر او هست ز‌هر جانگزایجان‌گزاید دشمنان را تا به‌دستش خنجرست
زانکه اندر ساغر او هست نوش جانفزایجان فزاید دوستان را تا به دستش ساغرست
باید اندرخدمتش پشت بزرگان چنبریپشت‌گردون زین‌قبل درخدمتش چون‌چنبرست
یادکرد او بزرگان را ثبات دولت استآفرین او حکیمان را طراز دفترست
کوه بینی زیر دریا هرکجا باشد سوارزانکه او دریا دل است و اسب او که‌ پیکرست
آب بینی جفت آذر چون زند د‌ر رزم تیغزانکه تیغ او به‌رنگ آب و جفت آذرست
اندر آن صحرا که او با دشمنان ‌کرده است حربتا گه محشر در آن صحرا نهیب محشرست
بر امید پادشاهی هر کسی دستی بزدمنت ایزد را که اکنون حق به دست حقورست
برد کیفر هر که از پیمانش بیرون برد سرآنچه پیش آمد قدر خان را نشان‌ کیفرست
بر خلاف دولت او سر ‌دهد ناگه به ‌بادهرکه را از کینه و پرخاش بادی در سرست
خانهٔ اقبال او دارد ز پیروزی دریبدسگال ملک او چون حلقه بیرون از در است
پیش او خصمان همه اعجاز نخل اند از قیاسحملهٔ او از پس خصمان چو باد صرصرست
گه به‌سوی رایت رای است فرخ رای اوگه زبهر غَزْوْ قصد او به قصر قیصرست
گر بفرماید بگیرد ملک هند و ملک رومصاحب الجیش‌ آن‌که او را پهلوان لشکرست
تا نه بس مدت حصار غور بگشاید به ‌زورگر حصار سومنات و قلعهٔ کالنجرست
رخنه ‌گرداند به‌ اقبال ملک حِصن عدوگر چوکوه بیستون و بارهٔ اسکندرست
هست ‌کار ناصرالدین نصرت و فتح و ظفرتا وزیرش مهربان و عا‌دل و دین‌پرورست
با ملک‌ سلطان قوام‌الدین به جنت هست شادبا ملک سنجر نظام‌الدین به‌شادی ایدرست
هست خدمتگر در آن ‌گیتی پدر پیش پدرواندرین گیتی پسر پیش پسر خدمتگرست
ای‌ خداوند‌ی که بزم توست فردوس برینواندرو ساقی چو حورالعین و می چون کوثرست
می ستان هر لحظه از دست نگار آزرید‌ر چنین جشنی‌ که آیین خلیل آزرست
عشرتت اندر زیادت باد اندر روز عیدزانکه طبعت عشرت افزای است و شادی گسترست
باد زیر سایهٔ عدلت جهان بی‌داوریزانکه عدل تو همه خلق جهان را داورست