گنج

شمارهٔ ۴۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ست۴۸ بیت
زلف و چشم دلبر من لاعِبَ است و ساحرستلِعب‌ زلف و سِحر چشم او بدیع و نادرست
ده یکی از لعب زلفش مایهٔ ده لاعب استصد یکی از سحر چشمش توشه صد ساحرست
چشم او بی‌خواب خواب‌آلوده باشد روز و شبچشم من زان زلف خواب‌آلود او شب ساهرست
ماه روشن را شب تاریک بنماید به ‌خلقوان شب زلفش همه رخسار او را ساترست
تا که پنها‌ن است ماه اندر شب تاریک اوراز من در عشق او چون روز روشن ظاهرست
بر پرند او طرازی کایزد از عنبرکشیدقدر آن بیش از طراز جامه‌های فاخرست
خلق روح‌افزای او عنوان لطف خالق استفطرت زیبای او عنوان صنع قاهرست
در ‌دل من شادی و شور از شراب شوق اوستزانکه شهرآرا و شیرین و شگرف و شاطرست
در بهای بوسه‌ای ‌دل خواهد و جان بر سریگر تجارت پیشه دارد بی‌محابا تاجرست
عاشق اوگاه چون یعقوب از غم شیفته استگاه چون ایوب در رنج و بلاها صابرست
مشهد عشاق‌ گیتی در خراسان کوی اوستمقصد زوار درگاه اجل بوطاهرست
ملک شاهان را وجیه و دین یزدان را شرفزین دولت زانکه نفس او شریف و طاهرست
نامور سیدعلی صدری که بر چرخ بلندنجم سعد از طالع او تا قیامت زاهرست
نور خورشید شما گر باهرست اجرام رانور رایش نور خورشید سما را باهرست
بر نگین ملک مهر از نقش توقیعات اوستمهر او ‌دارد هر آن کاندر کفایت ماهرست
دوستان را ناصر ا‌ست اندر محبت مهر اوکین او اندر عداوت دشمنان را قاهرست
نام او سعد است و هر سعدی‌ که بر افلاک هستاندرین دولت به‌عمر و روزگارش ناظرست
سعد ناظر شد به عمر و روزگارش لاجرمباغ عمرش سبز و روی روزگارش ناضرست
اصل‌ مجدش‌ ثابت‌ است‌ و قطب جاهش ساکن‌ استنجم فضلش زاهرست و بحر جودش زاخرست
بر سپهر عقل رای او شهاب ثاقب استدر هوای جود دست او سحاب فاطرست
آخر هر مدحت او محنتی را اول استاول هر الفت او آفتی را آخرست
صادق‌(‌ع‌) و باقر(‌ع‌) خرد را با هدی کردند ضمّاز خرد چون صادق‌ است و از هدی چون باقرست
تا جهان باشد بود معمور بیت ملک و دینزانکه بیت ملک و دین را دولت او عامرست
هست‌ گوش چرخ بر آواز کلکش روز و شبراست‌گویی چرخ مأمورست وکلکش آمرست
حلم او بر خشم اگر غالب بود نشگفت از آنکخاک چون آتش برافروزد بر آتش قادرست
حاجتش ناید که غیری نشر فضل او کندزانکه دایم همت او فضل او را ناشرست
ثامن است و تاسع است افلاک را کرسی و عرشهمت او از بلندی آن عدد را عاشرست
فتح تیرست آن کجا ترکان او را ترکش استماه نعل است آن کجا اسبان او را حافرست
هر سخن کز گفتهٔ او مستمع را هست یادآن سخن همچون مثل بر هر زبانی سایرست
هست درویشی و بدبختی دو آفت خلق راایمن است از هر دو آفت هرکه او را زایر است
ای نکو‌کاری که خالی نیست از اِنعام توهرکجا د‌ر هفت کشور واردست و صادرست
تا عقاب قدر تو بر آسمان طایر شدستمخلب و منقار او بر چشم نسر طایرست
نیست در دنیا و عقبی حاسدت را آبروهم به دنیا خائن است و هم به عقبی خاسرست
از قبول تو امید استمالت یافته استهر دلی ‌کش روزگار نامساعد زاجرست
وان‌که او از جور جائر بود ترسان پیش ازیندر پناه عدل تو ایمن ز جور جائرست
شکر نعمت‌های تو جزوی است از اسلام و دینهر که او منکر شود اسلام و دین را کافر است
مدح گوی تو سزد گر یابد از یزدان ثوابزانکه در مدح تو نعمتهای او را ذاکرست
شعر شاعر در بلندی برتر از شِعرَی شدستتا ثنای تو به شعر اندر شعار شاعرست
شاعر دولت معزی زیر بار شکر توستگر ز درگه غایب ‌است و گر به حضرت حاضر است
آب از آتش برکشد چون آفرین گوید تو رازانکه در شعر آب لفظ است او و آتش خاطر است
عالمی گردد معطر چون تو را گوید مدیحزانکه از عطر مدیحت خاطر او عاطر است
حق آن معنی که مدح توست نتواند گذاشتلفظ از آن معنی ‌که بر دل بگذراند قاصر است
تا چمن هر سال از آواز مرغان بهاربر مثال مجلسی پر رود ساز و زامر است
با نسیم روضه رضوان نصیب متقی استتا سموم آتش دوزخ نصیب ‌کافر است
دستگیر و ناصر آزادگان بادی مدامکایزدت در هر مقامی دستگیر و ناصرست
از سعادت باشیا راضی و شاکر همچنانکرای اعلی از تو راضی رای عالی شاکر است
باد وافر نعمت تو باد کامل جاه توتا که بحر کامل از ارکان بحر وافر است
رزق تو داده تمام از رحمت و از مَغْفِرتآن خداوندی که رزاق و رحیم و غافر است