گنج

شمارهٔ ۴۸

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ست۴۷ بیت
این چه شادی است‌ که زو در همه عالم خبرستوین چه شکرست‌ که زو در همه عالم اثرست
این چه بادست که او را ز نعیم است نسیموین چه ابرست‌ که او را ز سعادت مَطَرست
وین چه سورست که پنداری جشنی است بزرگوین چه جشن است‌ که پنداری عید دگرست
جشن ایام بود رسم جم و افریدونجشن اسلام بقای مَلِک دادگرست
سخت شادند بدین جشن همه نامورانشرف‌الدین ز همه ناموران شاد ترست
قبلهٔ دولت بوطاهر سعدبن علیکه دل طاهر او قبلهٔ عقل و هنرست
آن‌که در دولت و ملت به بزرگی مثل استوان‌ که در مشرق و مغرب ز کریمی سَمَرست
علم با منفعتش‌ گویی‌ کان علم علی استعدل بی‌غایت او گویی عدل عمرست
ذات او راست صفات ملکی و بشریکه به سیرت ملک است او و به صورت بشرست
روشنی‌ گیرد از اندیشهٔ او چشم خردزانکه اندیشهٔ او چشم خرد را بصرست
منظر دولت او را ز مجره است شرفآتش همت او را ز ثریا شررست
درگهش کعبهٔ فضل است و کفش زمزم جودقدمش رکن و مقام است و رکابش حَجَرست
قلمش هست چو تیری سر پیکان بدو شاخوان دو شاخش ز روانی چو قضا و قدرست
تیر هرگز نشنیدم که ‌کند فعل سپرتیر او خلق جهان را ز بلاها سپرست
آنچه او بخشد در دُرج معالی است دُرَروانچه او داند در دُرج معانی غُررست
لاجرم سال و مه از دانش و از بخشش اودُرج و دَرج فضلا پر غُرر و پر دُرَرست
ای همامی که به‌ خورشید همی مانی راستکه تو در خاوری و نور تو در باخترست
از پی زینت اسبان و غلامان تو رابر فلک صورت جوزا چو لگام و کمرست
ملک باغ است و قضا ابر و اَمَل باد صبابخت عالی شجر و رسم تو بار شجرست
مهتری چون دل و انصاف تو چون نور ‌دل استسروری چون سر و اقبال تو چون چشم سرست
بهر احباب تو از دهر قبول است و خطربه رخ اعدای تو از چرخ نهیب و خطرست
هر شبی را سحری هست به نزدیکی روزشب اعدای تورا روز قیامت سحرست
گر ستودست فتوح و ظفر اندر همه جایرا‌ی و تدبیر تو قانون فتوح و ظفرست
آن‌ کجا ‌در سفری جاه تو باشد به‌ حضروان کجا در حضری نام تو اندر سفرست
با چنین جاه و چنین نام که در ملک تو راستحضر تو سفرست و سفر تو حضرست
روح را از مدد و مَکرِمت توست بقاهمچنان ‌کز مدد روح بقای صُوُرست
کردگار از سِیَر خوب تو بنمود به‌ خلقهر بشارت که ز آمرزش او در سورست
تا بود سورهٔ الفاتحه عنوان سُوُرسیرت خوب تو عنوان کتاب سیرست
گر پسر نیست تو را نام نکو هست تو رامرد را نام نکو به ز هزاران پسرست
دستگیر ضعفا باش به افضال وکرمکه تو را بر ضعفا رحمت و مهر پدرست
خاصه اکنون که شه شرق به‌ کار ضعفانظری‌ کرد و بدان است ‌که جای نظرست
سبب و موجب آن عارضه چون برشمریمخارج از خاطر و اوهام ستار شمرست
ملک‌ العرش پس از قدرت رحمت بنمودقدرت و رحمت او خلق جهان را عبرست
تا شد از عافیت شاه خراسان چو بهشتبر دل دشمن بدگوی جهان چون سقرست
همچو اصحاب سقر جفت زَحیرست و زفیرهرکه بر گفتن بیهوده گشاده زفرست
ناسپاسی‌ که بدین شُکر دلش خرم نیستجگرش خسته شود گرچه همه تن جگرست
ای جوادی که‌ گه جود نثار تو شودهرچه بر چرخ ستاره است و به دریا گهرست
مُطیعان را اگرست و مگر اندر سخنانسخنان تو همه بی‌اگر و بی‌مگرست
به‌ تو دارند همی چشم همه خلق جهانکه به چشم تو همه مال جهان بی‌خطرست
نتوان گفت به‌ مقدار سخای تو سخنکه سخای تو تمام است و سخن مختصرست
از من امسال غبارست مگر بر دل توکه ز مرسوم من امسال دلت بی‌خبرست
شکرست از نی و شکرست مرا از قدتقیمت و لذت این شُکر فزون از شَکَرست
تاکه تاریخ شب و روز و مه و هفته و سالاز مدار فلک و رفتن شمس و قمرست
باد قدر تو فزون از فلک و شمس و قمرزانکه زیرست همه عالم و قَدرَت زبرست
راهبر باش به اقبال خردمندان راکه جهاندار به توفیق تو را راهبرست
دفتر ناموری کن ز هنر نامهٔ خویشکه هنر نامهٔ تو مایهٔ هر نامورست
تو بمان ساکن اگرچند فلک گردان استوز جهان مگذر اگرچند جهان در گذرست