شمارهٔ ۴۰۶
همچو خورشید فلک روشن همی دارد زمینرای خاتون اجل زین نساءالعالمین
دختر سلطان ماضی خواهر سلطان عصرشاه خاتون صفیه نازش دنیا و دین
آن خداوندی که از اقبال او آراسته استاز زمین هفتمین تا آسمان هفتمین
آسمان بر پردهٔ درگاه او گویی نوشتآنچه بودی مر سلیمان را نوشته بر نگین
گوهر سلجوق همچون گوهر باقیمت استکز خطاب و نام او دارد علم بر آستین
دهر با او یک دل است و چرخ با او یک زبانسعد با او همره است و بخت با او همنشین
نیست او زهرا و مریم لیکن اندر اعتقادهست چون زهرا ستوده هست چون مریم گزین
تا که بر روی زمین باشد چنو نیکاختریهر زمان بر آسمان فخر آورد روی زمین
قدر آن دارد که او را از بهشت آرد نثارلولو و یاقوت و لعل قیمتی روحالامین
جای آن دارد که رضوان هدیه آرد پیش اویاره و خلخال و تاج و گوشوار حور عین
در جهان هرگز چنو خاتون نخواهد بود نیزاز تبار طیبات و از نژاد طیبین
گر دلیلی باید این را داستان او بخوانور نشانی باید این را روزگار او ببین
مادر از وی شادمان است و برادر خرم استزانکه هست او از خرد صاحبقرانی بیقرین
بخت او هر ماه بفزاید همی اقبال آنعدل او هر روز بفزاید همی انصاف این
دودهٔ سلجوق را فرزند او سلجوق شاهتازه خواهد داشت در دنیا و دین تا روز دین
نرم خواهد گشت از پیکان او پیل دمانرام خواهدگشت از شمشیر او شیر عرین
خست خواهد چشم بدخواهان چو بفرازد کمانبست خواهد پای گمراهان چو بگشاید کمین
ای خداوندی که عالم را به عدل تو همیتهنیتگویند هر روزی کرامالکاتبین
وقف دارم جان و تن بر خدمت و مدح شماهست بر سِرٌَم گوا یزدان گیتی آفرین
از خداوندان مرا تشریفها حاصل شدستزر سرخ و جامههای فاخر و در ثمین
از تو ادراری همی باید که بفزاید برانتا دل و جان رهی باشد به شکر تو رهین
تا جهان باشد دل سلطان و خاتون بزرگاز تو خرم باد چون عالم ز باد فرودین
دهر بر منشور هر سه نام دولت کرده نقشبخت بر درگاه هر سه اسب دولت کرده زین
هر سه را دولت بهکام و هر سه نعمت را مدامهرسه را حشمت بلند و هر سه را رایت مبین
دشمنان هر سه در دوزخ ز اصحابالشمالدوستان هر سه در جنت ز اصحابالیمین