شمارهٔ ۴۰۷
زمان چو خلد برین شد زمین چو چرخ برینکنونکه صدر زمان شد وزیر شاه زمین
ز فر شاه زمین و ز قدر صدر زمانهمی بنازد خُلد برین و چرخ برین
مقدری که فلک را به صنع و قدرت خویشنطاق و منطقه کرد از مجره و پروین
به فضل خویش بیفروخت دین احمد راچوکرد احمدبن فضل را زخلقگزین
زخلق احمد فضل است و احمد مختاروزیر بازپسین و رسول بازپسین
چنین وزیر سزد پیش پادشاه جهانکه شاکرند ز عدلش جهانیان به همین
نه از مَثابت او هست هیچکس رنجورنه از وزارت او هست هیچ کس غمگین
سران ملک بدین خواجه خُرَّمند امروزبه چشم سر تو کنون یا به چشم عقل بین
که رویها همه تازه است و چشمها روشنکه طبعها همه شادست و عیشها شیرین
موافقند به یک جای پادشاه و وزیریکی معزالدین و یکی معینالدین
به هیچ عصر در اسلام دین تازی راچنان نبود معز و چنین نبود معین
معز چو شیر عرین است وملک بیشهٔ اوسزای بیشه نباشد مگرکه شیرین عرین
معین سزد که زند رای پیش شاهنشاهعلی سزد که زند تیغ در صف صِفّین
نصر دولت ابونصر احمدبن الفضلکه در محامد و افضال آیتی است مبین
درست باشد اگر صدر و بَدْر خوانندشکه صدر بدرنشان است و بدر صدرنشین
یگانه خواجه و مخدوم بیمثال و نظیرخجسته صاحب و دستور بیهمال و قرین
خدایگان چوگزیند چنو خجسته وزیرخدای کرده بود در گزیدنش تلقین
دعای صاحب و صاحبقران کنند کنونهمه خلایق دنیا ز روم تا در چین
چو بر زمین همه جسمانیان کنند دعابر آسمان همه روحانیان کنند آمین
آیا به گاه کفایت نظام و رونق صدرو یا به روز شجاعت جمال و زینت زین
تو یافتی زبزرگان و سروران عراقز پنج شاه چهل سال حشمت و تمکین
اگر دلیل وگوا بایدت در این معنیتورا دلیل و گوا بس بود شهور و سنین
نگین و خاتم دولت تویی علیالاطلاقزه ای نگین که تورا هست چرخ زیر نگین
اگرکمال تو دیدی ز گوهر آدمبه گاه فرمان ابلیس خاکسار لعین
ز روی کبر نگفتی خَلَقتَنی مِن نارز راه کفر نگفتی خلقته من طین
اگر تو خواهی بر آب تیز و نار بلندگذرکنی و نیابیگزند از آن و از این
کلیموارکنی خشک آب را به ضمیرخلیلوار کنی سبز نار را به یقین
اگر شریف کند مرد را سخاوت و عدلتو را سخاوت و عدل است سیرت و آیین
سه چیز دیگر پیوند این دو چیز توراستضمیر روشن و عقل درست و رای رزین
زرای تو نه عجب گر خدایگان جهانطناب خیمه دولتکشد به علیین
به مصر و روم حسامش کند گه پیکارهمان که کرد سنانش به کابل و غزنین
رسد چنانکه زغزنین همی رسد هر سالبهگنج خانهٔ او حمل مصر و قسطنطین
گماشته است خدای از ملائکه دو رقیبنشستهاند تو را هر دو بر یسار و یمین
چو کهتران به رخ تو همی کنند نشاطچو دوستان به سر تو همی خورند یمین
ترازوییکه سخن را بدان بسنجد عقلز رای و کلک تو دارد زبانه و شاهین
به زیر سایهٔ عدل تو بیگزند شوندتذرو و کبک ز منقار و مِخْلَبِ شاهین
اگر شکفته کند باغ را نم نوروزوگرکآشفتهکند باغ را دم تشرین
وفاق را به موافق همانکند گه مهرخلاف تو به مخالف همیکند گه کین
به حاسدان تو کیوان چو درکشید کمانبه دشمنان تو بهرام برگشاد کمین
کجا کنند گذر نیکخواه و بدخواهتفریضه گردد هم آفرین و هم نفرین
کسیکه جوید انعام تو پس از اکرامکسیکه خواهد احسان تو پس از تحسین
دهد مرادش طبع کریم تو در حالدهد جوابش دست جواد تو در حین
چو نافه مشکآگین است نوک خامهٔ تووگرچه هست به معنی چو درج درآگین
که دید هرگز دُرّی به رنگ مشک سیاهکه دید هرگز مشکی به قدر در ثمین
سزدکه خامه نو هر زمانکند حرکاتکه فتنه را حرکاتش همی دهد تسکین
چو در بنان تو هنگام سیر ناله کندشود صحیفه سیمین ز سیر او مشکین
از آن سپسکه به مسکین رسید نالهٔ اوبه گوش کس نرسد نیز نالهٔ مسکین
بزرگوارا برحسب اعتقاد قدیمبه مَنِّ توست دل من رهی همیشه رهین
چو من مدیح تو انشا کنم روادارمکه جان و دلکنم اندر حروف او تضمین
زفخر بوسه دهد آسمان جبین مراچو بر زمین نهم از بهر خدمت تو جبین
سپاس و شکر ز یزدان که صدر دولت رابهدین و داد تو آراست تا به یومُالدّین
کنون سزاست که رضوان زگنجهای بهشتبرتو هدیه فرستد به دست روح امین
وگر زکنگرهٔ خلد دست میکائیلکند نثار تو پیرایههای حور العین
به بارگاه و به دیوان کشند پیش تو صفبتان نوش لب مشک زلف سیم سرین
بهگاه رزم همه جانربای چون خسروبه گاه بوسه همه دل ربای چون شیرین
هزار پرده دریده به زلف خم در خمهزار توبه شکسته به جعد چین در چین
به روضه های جنان پروریده چون رضوانزخانههای چگل برگزیده چون تکسین
همیشه تا گل و نسرین و لاله هر سالیشود به باغ شکفته به ماه فروردین
شکفته باد به باغ بقا و دولت توز جاه عز و شرف لاله و گل و نسرین
قبول و حشمت و اقبال شهریار توراحصار محکم و سد بلند و حصن حصین
حمایت و کنف و حفظ کردگار تو راپناه اعظم و حرز بزرگ و حبل متین