شمارهٔ ۲۸۶
چند خوانم مدح مخلوقان ز بهر جاه و مالچندگویم وصف معشوقان و نعت زلف و خال
گاه آن آمدکهگویم مدتی از بهر دینآفرین و شکر و توحید خدای ذوالجلال
کردگار جان و تن پروردگار مرد و زنکردگار لم یزل پروردگار لا یزال
عالمی بیدل که او را نیست نسیان درکلامزندهای بیچون که او را نیست نقصان درکمال
در ارادت بیشبیه و در مَشیّت بیشریکدر اجابت بینظیر و در عنایت بیهمال
زو ضعیفان را امید و زو غریبان را نویدزو اسیران را عطا و زو یتیمان را نوال
نه ضمیر و وهم را بر سر او هرگز وقوفنه زبان و طبع را در ذات او هرگز مجال
نیست چون ما جوهری صورتپذیر و جایگیرتا کند هر ساعت از جانب به جانب انتقال
هرکرا همتاست او راگر مثال آری رواستآنکه بیهمتاست او را کی روا باشد مثال
تا نپنداری که صانع در خیال آید تورازانکه کیفیت پذیرد هرچه آید در خیال
هرکه هست اندر جهان او را زوال است و فنامالک الملک است هستی بیفنا و بیزوال
آن جهانداری که باز قدرتش دارد همیاین جهان در زیر پر و آن جهان در زیر بال
آنکه سیمینترک و زریننعل سازد هر مهیبر سپهر لاجْوَرد از پیکر بدر و هلال
آنکه پوشاند ز بهر جنبش و آرام خلقجامههای نور و ظلمت را در ایام و لیال
آنکه دارد در تموز و دی جهان نامعتدلدر بهار و در خزان دارد جهان بر اعتدال
گه به دریا موج ها انگیزد از باد جنوبگه به صحرا رنگها آمیزد از باد شمال
گه کند در دامن گلزارها زر درستگه نهد پیرامن گلزارها سیم حلال
گه ز باد گرم چون آتش کند ریگ روانگه ز باد سرد چون آهن کند آب زلال
گاه آدم را بیاراید به دست لطف خویشتا بهشت از خوبی دیدار او گیرد جمال
گه ز غفلت بر دل آدم خط نسیانکشدتاکند شیطان ز بهر گندم او را در جوال
گه کلیمی سازد از موسی و در دستش کنداز عصایی اژدهایی تا بیوبارد حبال
گاه دارد با کلیمی چون شبانانش دواندر قفای گوسفندان در نشیب و در جبال
گه ز بوی باد عیسی زنده و گویا کندمردهای را بوده در زیر زمین بسیار سال
گه جهودان را به عیسی برگمارد تاکنندبا حدیث او فسون و با گروه او قتال
گه محمد را ز قدر و منزلت بر سر نهددر محل قاب قوسین افسر عز و جلال
گه ز نعلین گسسته پای او عریان کندتا بهدست خویشتن نعلین را سازد دوال
یک گروه از فضل او مختار در صدر شرفیک گروه از عدل او مجبور در صف نعال
بندهای درویش با ذل سوال از بهر قوتبندهای از مال قارون گشته ناکرده سوال
عالمان از بهر او با خصم خویش اندر جدلعارفان از شوق او با نفس خویش اندر جدال
کافران از ضربت خِذلان او با داغ و دردمومنان از شربتتوفیق او در حسب حال
زاهدی بینی که بگذارد به طاعت عمر خویشآن همه طاعت به یک زلت بر او گردد وبال
فاسقی بینی که ناپاکی کند در معصیتحق تعالی ناگه اندر گوش او گوید تعال
کار او را نیست علت هرچه خواهد آن کندچون به علت نیست کارش چیست چندین قیل و قال
مرد عاقل کی بود درکار او شبهت پرستمرد مومن کی بود بر حکم او تهمت سگال
او خداوندست و خلق عالمند او را رهیبر خداوند از رهی چون و چرا باشد محال
گر ز قهر او به جان بنده ره یابد خللبنده نتواند تصرف کردن اندر یک خلال
ور ز لطف او برآید بنده را کاری جلیلمهد بخت بنده را از فرخی باشد جلال
احتیال و جهد را در راز یزدان راه نیستچند جویی راز یزدان را به جهد و احتیال
حیلت آن کن که پیش از مرگ بشناسی مگرتا ز اصحاب الیمینی یا ز اصحاب الشمال
گر سزای دوزخی، بر خویشتن چندین منازور سزای جنتی بر خویشن چندین مبال
جون سرین و چشم تو فرسوده خواهد کرد موردل چه بندی در سرین گور و در چشم غزال
پور تو فردا بگرید برسرگور تو زارگر تو امروز از دلیری همسری با پور زال
معصیت چون باد تندست و تو چون نال ضعیفبر مده خرمن به باد و بر مده آتش به نال
آخر از تقصیر طاعت ساعتی اندیشه کنگرچه داری در ضمیر اندیشهٔ توفیر مال
گر به زرق و افتعال اسباب دنیا ساختیراه عقبی را ندارد سود زرق و افتعال
چند پیمایی هوس درکار املاک و ضیاعچند فرسایی قدم در شغل فرزند و عیال
این همه لهوست و باشد لهو کار کودکانرنج بردن در ره تقوی بود کار رجال
بندهای بیگانه باشی در بن کوی فراقگر به خوبی آشنایی بر سر کوی وصال
با نبی بود آشنا بیگانه چون شد بولهبوز حبش بیگانه آمد آشنا چون شد بلال
که پای دارد با فر ایزدی به نبردکه دست دارد با بخت سرمدی به جدال
تو آفتاب درخشندهای زبرج شرفنصیب اختر بدخواه توست برج و بال
اگرچه هیچکس از آفتاب سایه ندیدز توست بر همه آفاق سایهٔ افضال
خدای هست ز تو راضی و ملک خشنودخلیفه شاد و رعیت به شکر و دین به کمال
زهی موفق پرهیزکار پاک صفتزهی مظفر پیروزبخت خوبخصال
همال گفت نشاید تو را به هیچ صفتزبهر آنکه خدایت نیافرید همال
ز سام و رستم اگر تیغ ماند و گرز و سلاحبه وقت کوفتن دشمنان به روز قتال
به شیب مِقرَعه اکنون تباین است تو رازگرز سام نریمان و تیغ رستم زال
خدایگانا من بنده در صناعت شعربه فر دولت تو سخت خوب دارم حال
به باغ مدح تو در چون نهال بود دلمبه آب همت تو چون درخت گشت نهال
گر از عطا و منال است فخر و نازش خلقز توست نازش و فخرم نه از عطا و منال
وگر مدیح سگالند شاعران به غرضغرض گذشت و منم بیغرض مدیح سگال
همیشه تاکه بود موی و مویه در اوهالهمیشه تا که بود نال و ناله در اهوال
کسی که بغض تو دارد ز مویه باد چو مویکسیکه کین تو جوید ز ناله باد چو نال
ز بوستان مراد تو دور باد خزانزآفتاب بقای تو دور باد زوال
خجسته بر تو و هرکس که در حمایت توستبه فرخی و به خوبی هزار گردش سال