گنج

شمارهٔ ۲۸۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۳۲ بیت
مرا خیال تو هر شب دهد امید وصالخوشا پیام وصال تو بر زبان خیال
میان بیم و امید اندرم‌ که هست مرابه روز بیم فراق و به شب امید وصال
امید هست ولیکن وفا همی نشودکه هست باغ وصال تو بی‌درخت و نهال
مرا زباغ وصالت نه بوی ماند و نه رنگمرا زداغ فراقت نه هوش ماند و نه هال
وصال آب زلال است پس چراست حرامفراق بادهٔ تلخ است پس چراست حلال
مگر به رخصت دهر گزاف کار شدستحلال بادهٔ تلخ و حرام آب زلال
تو را گرامی چون دیده داشتم همه روزکنار من وطن خویش داشتی همه سال
کنون کنار مرا کرد حادثات فلکز دیده خالی و از آب دیده مالامال
تن چو کوه من از ماه توست‌ کاه‌ صفتقدِ چو ناژِ من از سروِ توست نال‌ْ مثال
که دید هرگز کوهی زماه گشته چو کاهکه دید هرگز ناری زسرو گشته چونال
بر این مقام‌ که با من وفا و صحبت رابه حد صدق رسانید و بر مقام مقال
ملازمت‌ کنمی گر نترسمی ز مَلاممواظبت کنمی کر نترسمی ز ملال
چو راه یافت به‌ خورشید صحبت تو کسوفزوال‌ کرد زمن تا شدم به شکل هلال
کنون شکایت خورشید با زوال و کسوفکنم به مجلس خورشید بی‌کسوف و زوال
یگانه فخر خراسان بهاء دین هدیکه زین ملک و ملوک است و قبلهٔ اقبال
ولی دولت عالی ابوعلی ختنیکه هست شمس معالی بر آسمان جلال
جهان و خلق جهان را لقا و خدمت اوچو سعد اکبر و اصغر مبارک است به فال
درخت طوبی‌ گیرد به زیر سایهٔ خویشاگر گشاده کند باز دولتش پر و بال
اگر مشابه مردان کفایت و هنرستبدین دو چیز مر او را ز خلق نیست همال
کفایت و هنرش در همه جهان سمرستچو حسن یوسف یعقوب و رسم رستم زال
اگر محامد او را قضا شود وزانوگر مکارم او را قدر شود کیال
هزاران‌ گردون آنرا نه بس بود میزانهزار دریا این را نه بس بود مکیال
ایا ستوده تو را دولت و فزوده تو راخدای عرش جلال و خدایگان‌ اجلال
زآدمی تو ولیکن بر او شرف داریکه تو ز نور لطیفی و آدم از صلصال
ز مشکلات هنر گر خرد سوال کندبه جز تو کس ندهد در جهان جواب سوال
به زیر پای تو زیبد که شیر شادروانز کبر بر سر شیر فلک زند دنبال
زهمت تو همی روزگار رشک بردکه همت تو معیل است و روزگار عیال
ز بهر آنکه به حلم تو نسبتی داردمکان منفعت و کان گوهرست جبال
اگر ز حلم تو باشد جبال را مددیبود زمین همه اوقات ایمن از زلزال
کسی که باد خلاف تو دارد اندر سررسد به خانهٔ آن ژاژ باد استیصال
تویی خلیفهٔ بغداد را یمین و معینکه دین و داد تورا هست بر یمین و شمال
از آن قبل به لقای تو آرزومندستکه از لقای تو خیزد سعادت و اقبال