شمارهٔ ۲۸۵
به درّ و مشک ز ابر بهار و باد شمالمُوشََّح است زمین و معطر است جبال
به جویبار پراکنده شد حُلّی و حُلَلبه کوهسار درفشنده گشت بدر و هلال
تذرو سوسن و قمری گرفت در چنگلپلنگ لالهٔ کوهی گرفت در چنگال
به باغ و راغ به بوی بهشت و پیکر حورهزارگونه نسیم است و صدهزار خیال
به سان دلشدگان اند مرغکان بهارهمه برفته ز هوش و همه بمانده زهال
همی کنند خروش از وصال فروردینچنانکه من ز فراق تو ای بت محتال
تنم خمیده چو دال است زآن کجا زلفتبه دال ماند و خالت چو نقطه در بن دال
به روی و موی تو ره یابم و شوم گمرهکه روت اصل هدی گشت و موت اصل ضلال
ز اصل آزر و مانی مگر نسب داریکه آزری تصویریّ و مانوی تِمثال
غزال و کبک شدستند دشمن تو به طبعکه برده داری رفتار کبک و چشم غزال
تو را سزد که وفا دارم ای نگار بدیعکه کردگار تو را آفرید بدر جمال
همیشه تا بزیم در دل و زبان من استوفای بدر جمال و ثنای صدر جلال
نظام ملک شهنشه قوام دین رسولخدایگان وزیران و قبلهٔ اقبال
ابوعلی حسن آن صاحبی که حضرت اوستامان لشکر ایمان و کعبهٔ آمال
خیال مذهب او گر رسد به کشور رومهمه مسیحپرستان شوند چون اَبْدال
چنانکه باد به خاک اندرون عداوت اوبه استخوان مخالف درافکند زلزال
ابا به فضل و هنر گوی برده از اقرانو یا به قدر و شرف برگذشته از امثال
بلندبخت شد آن کس که یافت از تو قبولبزرگ نام شد آن کس که کرد با تو وصال
خرد به نامهٔ رسم تو بر نهاد سخنبهقابخامهٔ عمر تو برکشید مقال
زعقد حور سزد بر جنیبت تو لگامز پشت شیر سزد بر حمایل تو دوال
اگر ز صاحب کافی و جعفر برمکبه فضل وجود و کفایت همی زنند مثال
هزار صاحب در حضرت تو اند خدمهزار جعفر در همت تواند عیال
اگر بیابد روبه ز دولت تو نشانوگر بیابد آهو ز هیبت تو مثال
یکی ز سر بکند پیل مست را خرطومیکی ز بن بکند شیر شرزه را چنگال
به کار خویش در اندیشههای دشمن توچو روغن اندر بگسست و آب در غربال
ز برج شیر برآمد تو را ستارهٔ صبحسزد که خصم تو با سگ فرو شود به جوال
سپهر بر شده، در آرزوی خدمت توچو تشنه باشد در آرزوی آب زلال
به هرکجا که رسد صدر عالمی باشدکسی که پیش تو خدمتکند به صف نعال
تو در سلالهٔ آدم ستارهای بودیهنوز پیکر آدم سلاله و صَلصال
به نام عمر تو دولت هزار نامه نوشتهمیکند به تو هر سال از آن یکی ارسال
سحاب و دریا رشک طفیل جود تواندبلی طفیل جهاندیدگان بود اطفال
حُسام توست ز حساد قابِض الْاَرْواحسنان توست بر اعدا مُقَسِّمُالاجال
بپروری و بمالی همی به جودو بهخشمتویی موافق پرور تویی مخالف مال
بهگوش و چشم و زبان دشمن تو سازد مکرچو وقت مکر درآید بر او بگردد حال
نه بشنود نه بگوید نه بیند ای عجبیبه گوش و چشم و زبان کر و کور گردد و لال
اگر هزار کست یک زمان سوال کندز جود خویش به بخشش دهی جواب سوال
تو را ملال نگیرد همی ز بخشیدنمگر ز طبع تو راه عدم گرفت ملال
زهمت تو نشان و خبر چگونه دهمکه نیست وهم مرا گرد همت تو مجال
ترازویی که به شاهین همت آویزیخزینهٔ همه شاهان در او سزد مثقال
زجانبی که همی دشمنان زدند آسیبنهیب بود همه خلق را به جان و به مال
همای فضل تو پوشید بر ولایت برعقاب جود تو گسترد بر رعیت بال
چو از بر تو به ایزد رسید شقهٔ سررسید شقهٔ نصرت ز ایزد متعال
چو نصرت آمد آسیب نبود از دشمنچو مهدی آمد تشویش نبود از دجال
تو بخت سرمدی و فر ایزدی داریدو نعمت است بزرگ این دو چیز فرخفال
تا مرد سخنگوی شکافد به سخن مویدر وصف رخ و زلف و لب و چشم و خط و خال
بر دست تو باد آن گهر تاک که گوییاو راست مه و مهر یکی عم و یکی خال
تا پیکر تنین فلک را ز دو جانبنفع و ضرر خلق بود در سر و دنبال
ماه ظفری از فلک ملک همی تابسرو هنری در چمن عدل همی بال
با طالع تو سعدْ قرانکرده شب و روزبا دولت تو بخت قرین گشته مه و سال
از اختر فرخندهٔ تو فال زده عیدوز عید زده اختر فرخندهٔ تو فال