شمارهٔ ۲۸۴
بگذشت مه روزه و آمد مه شوالاکنون من و ساقی و می و مطرب و قوال
نائب نتوان بود که بیکار بمانندساقی و می و مطرب و قوال به شوال
کردند شب عید همه نور ز قندیلتحویل سوی جام و دگرگونه شد احوال
میخواره به دل یافت می و نغمه و مطرباز آب سحرگاهی و از غُلغُل طبال
پر شد قدح بُلبُله از خون قِنینهبگشاد تو گویی ز گلو اکحل و قیفال
در میکده خوشتر که بود مرد معاشردر صومعه بهتر که بود زاهد و اَبْدال
این حال بر این جمله شناسند حریفانگر پیش خداوند جهان عرضه کنم حال
شاه ملکان سنجر شیرافکن صفدردانای خردپرور و دارای عدو مال
آن شاه که از قدر و شرف نامه و نامشبوسند رهی وار همی قیصر و چیپال
از نعت خدایی است سرشته گهر اوگرچه گهر آدمیان هست ز صلصال
گر بیت حرم شد به عرب قبلهٔ اسلاملشکرگه او شد به عجم قبلهٔ اقبال
بر پای هَیونی که کشد پایهٔ تختشاز پاره و طوق ملکان زیبد خلخال
کوهی است کُمیتش که ز یال و کفل اوشیر یله را کوفته گردد کفل و یال
مرغی است خدنگش که همی از فزع اوسیمرغ نیارد که ز هم باز کند بال
آن قوم که آرند سوی طاعتِ او رویتوفیق به آن قوم نماید ره آمال
وآن خیل که از طاعت او روی بتابندتقدیر بر آن قوم گشاید در آجال
آن روز که راند سخن از میم ملاقاتبس قد الفوار که از بیم کند دال
کم گردد و افزون شود آرامش و رامشآن را که دهد مالش و آن را که دهد مال
ای شهرگشایی که به هر شهر و به هر مرزاز درگه و دیوانت سزد شحنه و عمّال
از چون تو ملک هست تفاخر دو ملک راکان هر دو نویسند همی نامهٔ اعمال
گفتن نتوان مدح تو هرگز به تمامیسفتن نتوان کوه گرانسنگ به مثقال
با تیزی شمشیرِ تو شیرانِ ژیان راتیزی بشود پاک ز دندان و ز چنگال
هر جا که یکی دِرع بود بر تنِ گُردانهرجاکه یکی خُودْ بود بر سر اَبْطال
چون دام کنی پیکر آن دِرع به پیکانچون جام کنی صورت آن خوُدْ به کوپال
با تیغ تو و گُرز تو ناچیز شمارندتیغ پدر بهمن و گُرزِ پسر زال
هرگز نکند بر تو اثر چارهٔ دشمنهرگز نشود بر تو روا حیلهٔ محتال
کان چاره چو سنبیدن کوه است به سوزنوآن حیله چو پیمودن آب است به غربال
آنجا که شود عزم تو بر رزم حقیقتباطل شود افسانه و اندیشهٔ جهال
چون تند شود باد ندارد خطری کاهچون تیز شود نار نماند اثر نال
عیسی چو بیاید بشود آفت یأجُوجْمهدی چو بیابد برود فتنهٔ دجّال
محنت آن دارد گه او را از فراق است افتراقدولت آن دارد که او را با وصال است اتصال
کافر صد ساله را یزدان همی ایمان دهداز تو ایمان باز نستاند به وقت ارتحال
من چنان دانم که بر درگاه او افزون بودحرمت اهل هُدی از حرمت اهل ضَلال
جز سخن گفتن ز عفو و رحمت او شرط نیستنام دوزخ بردن و دوزخ نهادن بر سفال
تازه و سیراب گرداند هزاران تشنه راکمترین قطره که او بخشد ز دریای نَوال
گر ببخشاید بود بخشایش او بیملامور بیامرزد بود آمرزش او بیملال
هرکه از نامش بتابد رویگوشش باد کرهرکه از یادش بپیچد سر زبانش باد لال
ای معزی تاکی از عصیان بیارایی دلتگاه آن آمد که از طاعت بیارایی خصال
دل زکژی چون کمان کردی و بیفرمان شدیلاجرم یزدان به زخم تیر دادت گوشمال
گر کنی بر خویشن مدح و غزل گفتن حرامگردد از توحید گفتن شعر تو سِحر حلال
آفرینکن شاه و صاحب را که نام هر دو هستسین و نون و جیم و ری و میم و حاو میم و دال