گنج

شمارهٔ ۲۷۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اق۴۴ بیت
چرا همی بگزینی تو بر وصال فراقچرا همی ز خراسان روی به‌ سوی عراق
تن مرا تو همی امتحان کنی به بلادل مرا تو همی آزمون‌ کنی به فراق
تو را که گفت که بُگسِل ز بیعت و پیمانتو را که گفت که بگذر ز وعده و میثاق
همی کنی تن من چون تنورهٔ برزینهمی نهی دل من در شکنجه وراق
دل تو هست ز بی‌مهری و جفا مشتقاز آن قبل خبرت نیست زین دل مشتاق
مرا ز هجر تو در دیده سیل و در دل برقتو را دو دیده به رفتار گام و زخم براق
اگر زبانه کشد برق بگذرد بر فرقوگر گشاده شود سیل بر رسد تا ساق
تو از نوای بم و زیر در نشاط و طربمن از خروش نوان و دوان به‌گرد وثاق
گهی به صحبت تو حرف جویم از تقویمگهی به دیدن تو خط شمارم از اوراق
ایا شنیده به هر وقت نامهٔ خوبانو یا نوشتهٔ به هر حال قصهٔ عشاق
به عشق چون من و چون خویشتن‌ به‌ نیکوییشنیده‌ای پدر مهربان و کودک عاق
وفای تو صنما عَقْده بست با جانمفراق تو ز چه معنی است در میانه صِداق
اگر چه هست صِداقم فراقِ چهرهٔ توز جان پاک مرآن عَقْد را مباد طلاق
وفا و مهر تو در جان من مقیم شدستچنانکه عدل رضیّ خلیفه در آفاق
نظام ملک خداوند سیدالوزراابو علی حسن بن علیّ بن اسحاق
ایا به حشمت و فضل از همه وزیران فردو یا به همت و عدل از همه بزرگان تاق
تو راست از همه گیتی محامدالاثارتو راست از همه عالم مکارم‌الاخلاق
کفایت همه گیتی تویی عَلی‌َالتَّحقیقسعادت همه عالم تویی عَلی‌َالاِطْلاق
دل تو هست نشانهٔ صحیفهٔ توفیقکف تو هست کلید خزانهٔ ارزاق
قلم به دست تو نقاش فکرت کلیکرم به طبع تو قسام نعمت رزاق
نهاد فضل تو برگردن معانی‌، طوقکشید عدل تو بر گنبد معالی‌، تاق
فزود رای تو بر آفتاب چرخ شرفگرفت امن تو بر دور روزگار سِباق
ز خامهٔ تو عطارد همی سرافرازدچنان کجا عرب از رُمْح و دیلم ار مرزاق
گر آفتاب ببیند بنان و کلک تو رازرشک‌ کلک تو آید بر آفتاب محاق
وگر به روم حُسامت جدا شود ز نیامجدا شوند همه مشرکان زشرک و نفاق
زمانه بی‌تو یکی دیده بود بی‌لعبتز روزگار خَلَق خَلق را نبود خلاق
کنون ز فر تو آثار ملک یافت نظامکنون ز عدل تو بازار دین‌ گرفته وفاق
به احتراق رسیدست کوکب حسّادبه افتراق رسیدست موکب فساق
طعام ناصح توست از رحیق و از اتسنیم‌اشراب حاسد توست از حمیم و از غساق
قیاس خشم تو و دشمنان تیره خردقیاس صرصر و کاه است و آتش و حراق
رسید کار حسودان زدولت تو به‌ جانهمی بگوید هرکس به دیگری من واق
همه اسیر بلیت و مالهم من والهمه ندیم ندامت و مالهم من واق
زخاک درگه تو کافیان همی نازندچو مومنان به بهشت اندرون زکاس دهاق
سرای بخت تو را کردگار عزوجلبرابر فلک المستقیم کرد رواق
از آن قِبَل‌ که به‌ درگاه تو قدم پویددرست ‌گشت که ا‌قدام بهتر از اَحداق
زبان برآرد و در وقت منطقی‌ گردداگر جماد ز جود تو یابد استنطاق
بدان خدای که او را بقای لم‌یَزَلی استکه آفرین تو باقی است تا به یوم تلاق
به وصف سیرت تو از حقایق معنیعزیزگشت معزی به وصف استحقاق
ز فرّ مدح تو پیش رهی خداونداسخنوران جهانند خاضع الاعناق
زِکام بنده شود گرد بینوایی کمگر آب جود تو مربنده را رسد به مذاق
وگر قبول تو یک ره به من بپیونددزمن گسسته شود زود ‌خشیه‌الاملاق
همیشه تاکه خلاف و وفاق باشد رسماز این سپهر بلند و زمانهٔ زراق
مخالفان تو را از زمانه باد خلافموافقان تو را از سپهر باد وفاق
قضا مساعد تو بالغدو والا‌صالقدر متابع تو بالعشی والاشراق