گنج

شمارهٔ ۲۷۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اق۵۱ بیت
خدایگان وزیران تویی به استحقاقغیاث دولت عالی تویی علی الاطلاق
نظام نیست مبارک‌تر از تو در اسلامهُمام نیست همایون‌تر از تو در آفاق
شرف‌گرفت به شاه تو دودهٔ سلجوقخطر گرفت به جاه تو گوهر اسحاق
شدست اصل محامد زنام تو مشتقشدست بخت مساعد به روی تو مشتاق
چو در مدیح تو دولت زبان‌گشاده به نطقبه خدمت تو سپهر از مجره بست نطاق
فلک چوکار ممالک به تو مفَوَّض‌کردحواله‌کرد به تو رزق بندگان رزاق
زکلک تو در ارزاق بندگان بگشادکه کلک توست کلید خزانهٔ ارزاق
بر آسمان شده ای از زمین به قدر بلندجنان‌کجا شب معراج مصطفی به براق
بلند قدر تو گر صورتی شود به مثلز بس بلندی در ساق عرش ساید ساق
وزیر آن مَلِکستی‌ که‌ گر نشاط کندشدن ز ملک خراسان به سوی ملک عراق
بود ز مرو علم تا به مَروه و زمزمبود ز بلخ سپه تا به کَرخ و باب‌الطاق
شوند پیش رکابش سران روم و عربچو بندگان کمر بسته خاضِع‌ُ الاَعناق
عروس عقد تو را با زمانه بست قضادرست عقدی کان عقد را مباد طلاق
هدایت فلک است آن عروس را هدیهقبول شاه قباله صداقت تو صداق
درین حدیث زکس نیست اختلاف و خلافکه یک‌دل اند بزرگان به ‌اتفاق و وفاق
خلاف شاه و خلاف تو آن‌ گروه کنندکه در خدا و پدر گشته‌اند عاصی و عاق
برابر سَخَطِ تو بر اوفتد آتشبه جان دشمن بدخواه و حاسد زرّاق
چنانچه درفتد آتش برابر خورشیدچو بر نهند به حرّاقه پنبهٔ حرّاق
کنند خلق به اقدام قصد خدمت توبدین سبب بود اقدام بهتر از احداق
به نعمت توکه جوید همی سعادت چرخوصال آن ‌که نجوید ز خدمت تو فراق
ز بهر عز و شرف آرزوست طوبی راکه چوب تخت تو برّد ز شاخ او شقّاق
اگر به هاویه‌ مهر تو بگذرد سازدرحیق و ماء مَعین از حَمیم و از غَساق
صبا گرفته به ‌دندان عنان مرکب توکه از صبا ببرد مرکب تو گوی سِباق
سحاب جود تو را حوض کوثرست سرشکسرای تخت تو را شاخ اخضرست رواق
به دستهای تو در معجزند عشرکرامغلام عُشر کرام تواند سَبعِ نطاق
نوشته‌اند ز خلق تو نکته‌های کریممصنفان کتاب مکارم الاخلاق
ثناگران جهان راگه نوایبِ دهربس است مدح تو تعویذ ‌خَشیهٔ‌الاملاق
اگر نبودی مدح تو کس ندانستیکه چیست نکته و معنی زنطق و استنطاق
خدایگانا بشنو دمی به‌ فضل و کرمزمن رهی سخن راست بی‌دروغ و نفاق
زشاعری دل من سیرگشت و این نه عجبکه هست خالی بازار شاعران ز انفاق
چو نیست بهرهٔ من قطره‌ای زآب‌ کرممرا چه سود زآب کروم و کأس دهاق
مگر رهاکنم آرایش و دقایق شعرروم به‌راه تصوّف چو بوعلی دقّاق
سفر چگونه‌کنم با وثاق و رخت خلقز سعی خلق و ز مرسوم بی‌نصعیب و خلاق
اگرچه خدمت شاه جهان و خدمت توهمی فریضه شناسم ز طاعت خلاق
امیر اهل سخن را خوش و نکو نبودکه غازیانه بود رخت و حاجیانه وثاق
اگر پرستش شه نیستی مرا میعادوگر ستایس تو نیستی مرا میثاق
زدست خویش به مجلس قدح فرو نهمیبه خانه برنهمی شعرهای خویش به تاق
به تاق بر نتوانم نهاد دفتر شعرزبهر آنکه تویی از همه کریمان تاق
گزیر نیست مرا از مدیح چون تو وزیرکه چون مدیح تو گویم بود به استحقاق
بخواه بجهٔ معلاق رز به شادی آنکز سنبل است همیشه به‌ گلستان مِعلاق
بتی‌که بر لب شیرین او و برکف اوطرب‌ فزای دو باده است هر دو خوش به‌ مذاق
یکی است در لب او دَرد عشق را دارویکی است برکف او زهر رنج را تریاق
چنو نزاد کس اندر قبیلهٔ خَلُّخچنو ندید کس اندر ولایت قبچاق
به بزم و رزم زند دوست را و دشمن راز چشم بر دل و از دست بر جگر مرزاق
چنانکه کبک و کبوتر شکار باز شوندشود شکار سر زلف او دل عشاق
همیشه تاکه بر اوراق رنگ و نقش کنندفروغ چشمهٔ خورشید و خامهٔ ورّاق
نوشته باد بر اوراق دفتر و سیرتفزون از آنکه بود مر درخت را اوراق
وزارتی‌ که ز جد و پدر رسیده به تومقیم باد در این خانه تا به روز تلاق
بر آسمان وزارت همیشه خالی بادستاره و مه عمرت زاحتراق و محاق
به رای و همت تو آفتاب دولت شاهبه شرق و غرب جهان باد دائم‌ الاشراق
نوشته بر رخ اعدای شاه دست اجلبه خط نیزهٔ خطی‌: «ومالَهُم مِن‌ واق‌»