شمارهٔ ۲۷۰
روزی همی گذشتم جُزوی غزل به کفدیدم یکی غزالِ خرامان میان صف
با همرهان خویش به نخّاس خانه رفتنخاس باز کرد یکایک در غُرَف
شاعر میان شارع و طرفه به غرفه براو تافته ز خوبی و من تافته ز تف
او در میان حُلّه و من در میان خاکمن برگرفته دفتر و او برگرفته دف
قالت اِذا جَلَستَ وابصَرت فَاَنصَرِفمَن لَم یَکُن لَهُ ثَمَنی مرَّ وَاِنصَرف
یک ساعت ایستادم و کردم بدو نگاهفَالجسم قَد تَرَّحل و القلب قَد وَقَف
چون وصف آن وصیفت زیبا نگاشتملَم یَبقَ فی القَطیعَهِٔ وَصف الّذی وَصَف
باز آمدم به خانه تنم گشته چون کمانتیر فراق را شده جان و تنم هدف
یعقوب گفت یا اَسَفی از غم فراقمن نیز از فراق همی گفتم اَلاَسَف
تا کی من از بلاد خراسان بلا کشماین آمد از بلاد خراسان مرا به کف
در خدمت رکاب تو آیم سوی عراقیا سیدالعراقین ای ملک را شرف
یا مَفخَرَ الکُفاهِٔ اَبا سَعدِ اَلّذیمَدحُ الْمُوَحِّدین لَهُ لَیسَ یَختَلَف
آمد عبید شاه جهان جوهر عبیدآمد خلف پیمبربا جوهر خلف
تا محشر از تو تازه بود جاه هر عقبتا آدم از تو شاد بود جان هر سلف
رایت همه کرامت و راهت همه کرموصفت همه لطافت و وصلت همه لطف
گیرند عالمان ز مقاماتِ تو سبقخوانند فاضلان ز مقالات تو نتف
از جود توست نامهٔ ارزاق را نُکَتوز خُلق توست دفتر اخلاق را طُرَف
صافی بود طریقت عدل تو از فسادخالی بود حقیقت جاه تو از صَلَف
ای مهتری که از رخ زنگی شب سیاهنوک سنان تو برباید همی کَلَف
جان عدو به وهم برون آوری ز تنچون بچه را ز بیضه برون آورد کشف
جان شرف به خدمت تو پوید از علوّگر باد همت تو جهد بر تن شرف
غوّاص دولت است و سعادت چو گوهرستدست تو بحر و ماهی زرین در او صدف
سوگند مرد چون به همه مملکت بودآن مرد را به مدح تو واجبکند حَلَف
دریا که موج و کف زند اندر جهان توییرادیت هست موج و بزرگیت هستکف
آنجا که جود توست چه باشد سخای بحرفرقی بود ز رفرف و فردوس تا زرف
با رای تو ستاره و با بخت تو سپهرچون لعل با شبه است و چو فیروزه با خزف
هرچند ز آسمان شرف عرش برترستبگذشته رای و همت و بخت تو زان شرف
هر چند نیست طبع تو بر خلق مُستَخِفشد دهر مُسْتَخِف و حسود تو مُسْتَخَف
عزل عدوت دائم و عزِّ ولی مدامآن دیده حال خوفت و این دیده حال خف
در نامهٔ عدوت نوشتند لَن تَنالبر خاتم ولیت نوشتند لا تخف
کفران نعمت تو خداوند کافری استنعمت حرامتر ز رباگردد و سلف
من شکر نعمت تو کنم یا وحید عصرتا نعمتم مصون بود و جاه معترف
برهانی از شمار قدم بود پیش تومشهور بود نام و نشانش بهر طرف
او غایب است و نایب و فرزند او منمو آوردهام ز خاطر خویش احسنالطّرف
وان طرفه هم به دولت و اقبال و جاه توستبالبدر یهتدی و من البحر یغترف
فی خِدمَهٔ اَلتّی قَصدَت فی زمانِناقَد قَصّر البعیدُ وبالذنبِ اِعترف
عذرم قبول کن که دل و جان من رهیهست از ثنا و شکر و مدیح تو مؤتلف
باید مرا قبول تو تا محتشم شومخواهم ز تو لَطَف که نیم طالب علف
تا جسم را ز روح بود طبع معتدلتا ماه را ز مهر بود نور مختطف
هرگز مباد مادح تو جز که در نجاتهرگز مباد حاسد تو جز که در تلف
فضل خدا و رحمت او داشته تو رامعصوم در حمایت و محفوظ در کنف