شمارهٔ ۲۶۹
ای سیمتن مکن تن من چون میان خویشای سنگدل مکن دل من چون دهان خویش
گر چون دهان خویش دلم تنگ کردهایباری تنم نحیف مکن چون میان خویش
من جان خویش بر تو فشانم ز خرمیگر بر لبم نهی لب شکّرفشان خویش
از دوستان مدار لب خویش را دریغکز تو همی دریغ ندارند جان خویش
چشم من است کان و رخ توست بوستاناز چشم من نهفته مکن بوستان خویش
از بوستان خویش برِ من فرست گلتا من بر تو لعل فرستم ز کان خویش
گر گویمت که مفلس و درویش گشته امتلخم دهی جواب به شیرین زبان خویش
تلخم مده جواب که با من دل است و جانوین هر دو را من آن تو دانم نه آن خویش
تا ابروان کمان و مژه تیر کرده ایمن کرده ام نشانه دل مهربان خویش
پیکان ز فتنه سازی و تیر از بلا و تیرچون بر نشانه تیر زنی ازکمان خویش
گر اشک من نخواهی همرنگ ارغوانسنبل متاب بر رخ چون ارغوان خویش
ور شخص من نخواهی چون تار پرنیانآهن مپوش در بر چون پرنیان خویش
چون دشمنان نیافتمی از تو گوشمالگر گوش کردمی سخن دوستان خویش
دارند دوستان عجب از داستان منگر پیش خواجه شرح کنم داستان خویش
والا قوام دولت و دنیا نظام دینفرخنده فخر ملک سر دودمان خویش
دستور شاه شرق مظفر که از ظفرمشهور کرد در همه عالم نشان خویش
صدر خجسته رای و وزیر خجسته پیبر خاندان خسرو و بر خاندان خویش
اندر شباب جز پدر خویش را ندیدصدری که بود سید عصر و زمان خویش
واندر مَشیب نیز نبیند همی ز خلقیک خواجه را به سنت و آیین و سان خویش
گر در جهان همی ز مکارم خبر دهنداو بر خبر همی بفزاید عیان خویش
گرگ است دهر و ما رمه و عدل او شباناز گرگ ایمن است رمه با شبان خویش
چون مشتری و زهره به برجی قرانکننداو را قِران سعد کنند از قران خویش
هرگه که دشمنان به خلافش هوا کنندبینند در هوای خلافش هوان خویش
آنجا که حاسدان سبکسر زنند لافساکن بود چو کوه به حلمگران خویش
وانجا که دشمنان بداختر کنند قصدقاهر بود چو چرخ به حکم روان خویش
آب و زمین و نار و هوا را جز او که کرددر جود و حلم و خشم و لَطَف مهربان خویش
گویی که خصم او به وجود آمد از عدمارکان شدند سخرهٔ او در مکان خویش
ای صاحبی که بارگه تو جهان توستتو صد جهان زیادتی اندر جهان خویش
گر پایهٔ و محل تو بشناسد آفتابپای تو را زمین کند از آسمان خویش
برگستوان خویشکند چرخ لاجوردپروین کند پشیزهٔ برگستوان خویش
دارند تیغ وجود تو هنگام رزم و بزماز وَحش و اُنس طایفهای میهمان خویش
زین روی هر کجا دد و دام است و مردم استخوانند تیغ و جود تو را میزبان خویش
دارد شه ملوک به کف خنجری شگفتداری تو خامهٔ عجبی در بنان خویش
بگسست بند جور چو پیوسته کرد شاهبا خامهٔ تو خنجر کشور ستان خویش
آموزگار و رایض تو بود رای اوتا راست کرد اسب هنر زیر ران خویش
او را به پهلوان چه نیازست در سپاهکاو دارد از کفایت تو پهلوان خویش
کردی به فرخی سفری کاندرین سفربر داشت چرخ پرده ز راز نهان خویش
دیدی عجایبیکه ندیدند مثل آناسفندیار و روستم از هفت خوان خویش
بدخواه دولت تو ز پهلوی خویش خوردهمچون سگی که او بخورد استخوان خویش
گر سود خویش جست و زیان تو از نخستفرجامکار سود تو دید و زیان خویش
ور در جفا چو آتش سوزنده گرم بودخاکستری شد از شرر و از دخان خویش
این گوشمال درخور آن کس بود که اوکاریکند نه درخور قدر و توان خویش
هرگز ندیدهام که کند قصد هیچ بازجغدی که بر هوا کند او آشیان خویش
منت خدای را که تو شادی و شاکریاز دولت بلند و دل کامران خویش
این شکر چون کنیم که دارد همی خدایاز حادثات دهر تورا درامان خویش
ای بحر بیکرانه که از هیچ جانبیهرگز ندیدهای و نبینی کران خویش
بازارگان تو چو زیارت کند تو راپر دُرّ کنی تو دامن بازارگان خویش
تا کردهام مدیح تو از خاطر امتحانکردست دهر ایمنم از امتحان خویش
گر قول مصطفی است که سِحر از بیان بودمن پیش تو نمودم سحر از بیان خویش
آن شاعری که در حق ممدوح خویش گفت:«ای کرده چرخ تیغ تو را پاسبان خویش»
گر بشنود لطافت شعر روان مننزدیک من به هدیه فرستد روان خویش
گر مدتی سعادت خدمت نیافتمجای دگر رحیل نکردم ز خان خویش
در خان خویش شکر تو گفتم نه شکر بختبرخوان خویش نان تو خوردم نه نان خویش
بردی گمان نیک به من بنده پیش از ایناز بنده برمگرد و مگردان گمان خویش
دارم امید آن که مرا داری از کرمبعد از خدای عزوجل در ضمان خویش
تا روزگار گاه جوان است و گاه پیربر خور ز عقل پیر و ز بخت جوان خویش
تا در زمانه گاه بهارست و گه خزاندر خرمی گذار بهار و خزان خویش
می ده به روز جشن یلان را ز بزم خویشبنشان به وقت سور سران را بهخوان خویش
گه رود گه نوا طلب از رود ساز خودگه مدح و گه غزل شنو از مدحخوان خویش
شاها سپر ز نرگس سیمین و لالهخواهاز زلف و چشم و روی و لب دوستان خویش
گر بلبل از درخت به کنجی کشید رختوآورد زاغ قافله و کاروان خویش
هر صنعت بدیع که بلبل کند به صوتحیدرکند به زخم دف خیزران خویش
تا جویبار بر فکند طَیلسان سبزوز یاسمین کند علم از طیلسان خویش
با طیلسان شکر تو بادند زایرانهر یک نموده پیش تو طیاللسان خویش
فرخنده کرد خسرو مشرق به فر تونوروز فرخ و سده و مهرگان خویش
در خانمان خویش تو با دوستان به همآورده خانمان تو از خانمان خویش