شمارهٔ ۲۶۸
تا روزگار خویش بریدیم ز یار خویشعاجز شدم ز نادرهٔ روزگار خویش
در بند عشق بیدل و بییار ماندهامدوری گرفته دل ز من و من زیار خویش
دیوانهوار باک ندارد دلم ز کسمن باک دارم از دل دیوانهوار خویش
بر دفتر وصال نوشتم همی شمارکردم غلط به شهر و به سامان شمار خویش
از آن شدم به دام فراق اندرون شکارتا رایگان ز دست بدادم شکار خویش
از کار من همی عجب آمد زمانه راو اکنون مرا همی عجب آید ز کار خویش
تا از کنار دیدهٔ من دور شد بتمدارم ز آب دیده چو دریا کنار خویش
جان را فدای دلبر یاقوت لب کنمگر بینمش به دیدهٔ یاقوت بار خویش
هرچند کانتظار ندارم به وصل اودارم به سیدالرؤسا انتظار خویش
شایسته بوالمحاسن محسن معین ملکفخر نژاد آدم و تاج تبار خویش
صدری که سال و ماه مرادش طلب کندمهر از مسیر خویش و سپهر از مدار خویش
از حلم و از تواضع او گاه عقل و فضلماهی همی ستوده شود زیر بار خویش
از عقل شد شناختهٔ شاه روزگاروز فضل شد نواختهٔ کردگار خویش
داد ازکرم نشان کف مال بخش خودداد از خرد نشان دل هوشیار خویش
بَِدرِ تمام نور بُود گاه بِرّ و جودصدر بلند قَدر بود روز بار خویش
ای خواستار جود و تو را شاه خواستارجاوید و شاد باش تو با خواستار خویش
تا تخت را زمرتبهٔ توست زینهاردارد تو را ز مرتبه در زینهار خویش
گر کافیالکفات شود باز جانورجان عزیز بر تو پسندد نثار خویش
در روزگار بخت تورا مرکبی شودسازد ز ماه زین و ز پروین فسار خویش
ور بگذرد به ساحل دریا سخای تودریا بر آفتاب رساند بخار خویش
ار حور مدحت تو زمن بنده بشنوداندازد از بهشت سوی من شعار خویش
تا از کمال عقل تویی رازدار شاهدارد زمانه کلک تو را رازدار خویش
کلکی که چون به تختهٔ سیمین کند گذربندد ز مشک سلسله بر رهگذار خویش
چون بر سمن ز غالیه بپراکند نگارنقاش چین فسوس کند برنگار خویش
زین کلک نازش تو بود پیش شهریارچونانکه نازش علی از ذوالفقار خویش
زان باد پای اسب تو آید عجب مراکاندر قرارگاه نخواهد قرار خویش
اندیشه رو به دشت و زمانه گذر به پوصورتگر زمین به تن راهوار خویش
هرگه که شادکام زند نعل بر زمینبر فرق دشمنان بفشاند غبار خویش
گر شیر شرزه نعرهٔ او بشنود یکیاز بیم دور گردد از مرغزار خویش
همچون سپهر هیچ نیاساید از مدارتا بیند آفتاب جهان را سوار خویش
ای سرفراز و خوبشعار و خجستهبختبشنو به فضل شعر من اندر شعار خویش
گر دیر گشت بار خدایا رسیدنمبیهوده چون کنم صفت اِعتذار خویش
بر همت و عنایت تو کردم اختصارشایستهتر بود سخن از اختصار خویش
هستم یکی درخت و تو پروردهای مراواوردهام ز معجزهٔ شعر، بار خویش
زرّ دُرست و نیک عیارست شعر منوقت عنایت تو نماید عیار خویش
از شاعران دهر مرا کردی اختیارمن نیز خدمت تو کنم اختیار خویش
فرمای خاصگان و ندیمان خویش راتا مسکنی دهند مرا در جوار خویش
ایمن شود ز فتنه و آشوب روزگارهر کس که در پناه تو سازد حصار خویش
هر خانهای که قاعده سازد قبول توباقی بود ز قاعدهٔ استوار خویش
تا ابر تندبار بگرید به نوبهارخندد زمانهٔ کهن از نوبهار خویش
در سایهٔ سعادت سلطان کامکاربرخور ز دولت و ز دل کامکار خویش
عمر تو بینهایت و جاه تو جاودانشاد از تو شهریار و تو از شهریار خویش