شمارهٔ ۲۵۹
کنون که خور به ترازو رسید و آمد تیرشدند راست شب و روز چون ترازو و تیر
به کوه سونش سیم و به باغ آبی و سیبمگر که سیمگر و زرگرند لشکر تیر
مگر که باد خزان صیقل است کز عملشچو روی آینه روشن شدست روی غدیر
مگر که عاشقِ زارند لعبتان چمنکه پشتشان چو کمان است و رویشان چو زریر
ز فربهی شد و زینت به سان رَبع وطَلَلهر آن صنم که در آن خانه بود چون تصویر
گمان برم که گلستان گناه آدم کردکه شد برهنه چو آدم ز جامههای حریر
به تاکهای رزان بر ببین که دست خزانهزار خوشهٔ لؤلؤ فزوده است به قیر
شد از سفیدی و سرخی بدیع گونهٔ سیبچو رنگ و روی بتی کز جفا خورد تشویر
بهصورت و صفت آبی چو گوی زرّین استبرو نشسته ز میدان شاه گرد عبیر
کفیده نار و در او دانههای سرخ پدیدچو روز رزم دهان مخالفان وزیر
قوام دین رضی مقتدی اتابک شاهنظام ملک حسن سید صغیر و کبیر
بزرگوار وزیری که از سلامت و امنغنی شدست به تدبیر او جهان فقیر
میان غیب و میان ضمیر روشن اوستاره واسطه گشته است و آفتاب سفیر
چو گردش فلک است امر او که عالم رادهد جوانی و پیری و خود نگردد پیر
مسیح اگر به دعا جان رفته باز آوردهمان کند گه توقیع کلک او به صریر
نه راستی قلم او به تیر ماند راستهمی به چرخ بر از تیر او ببارد تیر
رسی ز قلت شکر ازکَفَش بهکثرت مالکه او دهدت به شُکر قلیل مال کثیر
کسیکه پشتکند پیش تیر او چوکمانسعادت ابد از تیر چرخ یابد تیر
نه سنگ زر کند اقبال او چرا نکنندز خاک درگه او کیمیاگران اکسیر
چنان نماید بحر عریض پیش دلشکه آبگیر نماید به پیش بحر غزیر
موافقش ز سعیر ایمن است و این نه عجبز بهر آنکه حرام است بر سعید سعیر
چو نام او نبود ناتمام باشد مدحکه مدح همچو نمازست و نام او تکبیر
چرا به قول منجم مؤثرست سپهرکه در سپهر کند دولتش همی تأثیر
زمین ز دولت او دید صد هزار اثربه زیر هر اثری صد هزار چرخ اثیر
ز بهر مژدهٔ فتح و بشارت ظفرشهمیشه رنجه بود پای پیک و دست دبیر
گهی ز شرق فرستد به سوی غرب رسولگهی ز غرب فرستد به سوی شرق سفیر
چو هست نصرت سنت مراد او شب و روزخدای هست مر او را بهر مراد نصیر
ایا علوم تو اسباب عقل را معنیو یا رسوم تو آیات عدل را تفسیر
ز اعتقاد توگر نسختی برند به چینشوند مانویان دین پرست و شرع پذیر
وگر پیام تو در خواب بشنود قیصرز جاثلیق جز اسلام نشنود تعبیر
مرادهای تو گویی به برج تقدیرستکز آن بروج درآید کواکب تقدیر
هرآنچه رای تو بگزیندش گزیده بودکه رای پاک تو در ملک ناقدی است بصیر
مخالف تو چو زیرست و زیر زخم قضاعجب نباشد اگر زیر زخم باشد زیر
همی سبق برد از روزگار مدت توکه مدت تو طویل است و روزگار قصیر
به فر بخت تو دراج زیر چنگل بازبرونکند ز نشیمن عقاب را به صفیر
وگر بود بهکف شیر بچهٔ روباهجو بوی عدل تو بیند ز شیر خواهد شیر
همیشه خلق جهان را تویی به عجز مشارچنانکه شاه جهان را تویی به خیر مشیر
ز بهر آنکه مکان محبت تو دل استز عضوهای دگر بر تن او شدست امیر
چنان ندید جهان در جلالت و تعظیمچنین نزاد فلک در کفایت و تدبیر
ضمیر و وهم شما را چگونه وصفکنندکه برگذشت ثنای شما ز وهم و ضمیر
شرف گرفت به تو نامه و دوات و قلمچنان کجا به شهنشه حُسام و تاج و سریر
حسام درکف شاه و قلم به دست تو دردو معجزند ولایتگشای وکشورگیر
درست شد که ز اهل حسام و اهل قلمتورا و او را ایزد نیافرید نظیر
ثناگران نتوانند کرد وصف شمااگر به طبع فرزدق بوند و لفظ جریر
نکرد بنده معزی و هم نخواهد کردبه شکر هر دو خداوند یک زمان تقصیر
ولیکن ار همهٔ عمر شکر هر دو کندچو بشمرند بود صد یکی ز عُشْرِ عشیر
همیشه تا که همی لحظهای نیاسایدهم اسمان زمدار و هم اختران ز مسیر
ضمیر و خاطر و رای جهانفروز تو بادبر آسمان وزارت چو اختران منیر
دل زمانه به فرمان توگرفته قراردو چشم ملک به پیروزی تو گشته قریر
تو صدر عالم و در صدر دین و دولت و دادفزوده قدر تو تقدیر روزگار قدیر