شمارهٔ ۲۵۸
همی بنازد تیغ و نگین و تاج و سریربه شهریار ولایت گشای کشورگیر
شه ملوک ملکشاه کز شمایل اوفزود قیمت تیغ و نگین و تاج و سریر
ز پادشاهی او روشن است دیدهٔ مهرچنان کجا ز بصر روشن است چشم بصیر
به هر چه رای کند همسرش بود توفیقبه هر چه روی نهد همرهش بود تقدیر
بهگرد رایت او آیتی نوشت قضاکه روزگار همی نصرتش کند تفسیر
دو جانب است ز شرق و ز غرب عالم رازهر دو جانب درگاه اوست مژدهپذیر
گهی ز جانب غربی رسد به حمل رسولگهی ز جانب شرقی رسد به فتح بشیر
ظفر بخندد کز دست او بتابد تیغاجل بگریدکز شست او بپرد تیر
رود زَخمّ کمانش خدنگ جان اوبارچنانکه زخم شیاطین رود زچرخ اثیر
حُسام او جگر حاسدان همی سوزدنه آتش است وچو آتش همیکند تأثیر
نهال بندگی او امیری آرد بارکه بندگانش سراسر همی شوند امیر
درخت دشمنی او اسیری آرد بارکه دشمنانش یکایک همی شوند اسیر
آیا شهی که به جود تو نسبتی داردنسیم باد صبا و سرشک ابر مطیر
ملوک گنج به چنگ آورند و نشناسندکه هست گنج همه پیش همت تو حقیر
تو شیری و همه شیران به پیش تو چو شغالتو بحری و همه شاهان به پیش تو چو غدیر
سَخی شود به رضا جستن تو طبع بخیلغنی شود به ثناگفتن تو مرد فقیر
محبت تو دلیل است از ثواب بهشتعداوت تو نشان است از عذاب سعیر
خیال دولت تو هرکه بیند اندر خوابمُعَبرّش همه نیکاختری کند تعبیر
نکرد رای تو تقصیر در مصالح ملکسپهر هم نکند در هوای تو تقصیر
نکرد عدل تو تأخیر در منافع خلقخدای هم نکند در مراد تو تاخیر
دو معجزه که صلاح زمانه بپسندیدحسام درکف توست و قلم به دست وزیر
درست شد که ز اهل حسام و اهل قلمتو را و او را ایزد نیافرید نظیر
چو تو ندید فلک در جلالت و تعظیمچو او نزاد فلک در کفایت و تدبیر
ز فرّ بخت تو در پیش تخت تو امروزجوان شدست دگرباره این مبارک پیر
تو آفتابی و او پیش تو نشسته چو بَدربود شگفت به هم آفتاب و بدر منیر
ضمیر و وهم شما را ثنا چگونه کنمکه برگذشت ثنای شما ز وهم و ضمیر
اگر بود به مثل رودکی در این ایامز مدح هر دو شود عاجز و خورد تشویر
همیشه تا بنگاری چو مهر باشد مهرهمیشه تا بنویسی چو شیر باشد شیر
تو مهرباش و همه بندگانت چون کوکبتو شیر باش و همه دشمنانت چون نخجیر
دل زمانه به فرمان توگرفته قراردو چشم ملک ز پیروزی تو گشته قریر
به دوستان تو از جود تو رسیده نفربه دشمنان تو از تیغ تو رسیده نفیر