گنج

شمارهٔ ۲۶۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یر۴۰ بیت
پیام دادم نزدیک آن بت کشمیرکه زیر حلقهٔ زلفت دلم چراست اسیر
جواب داد که دیوانه شد دل تو ز عشقبه ره نیارد دیوانه را مگر زنجیر
پیام دادم کز بهر چیست گرد رختز مشک و غالیه خطی کشیده حلقه پذیر
جواب داد که خط من آیتی عجب استکه هیچکس به جهان در نداندش تفسیر
پیام دادم کان عارض چو شیر سپیدرها مکن‌که شود سربه سر سیاه چو قیر
جواب داد که‌ گر شیر من چو قیر شودروا بود چو همه قیر تو شدست چو شیر
پیام دادم کز روی زرد و نالهٔ زاربه زر و زیر همی مانم ای بت‌کشمیر
جواب داد که از زیر و زر بود شاهیچرا غم است توراگر چو زر شدی و چو زیر
پیام دادم کز عشق تو رخ و تن منچرا زریر وکمان شدکه بود لاله و تیر
جواب داد که در عشق چون تو بسیارندز تیرکرده کمان و ز لاله کرده زریر
پیام دادم کامد به دست تو دل منبه دل بسنده کن و جان من شکار مگیر
جواب داد که جان و دلت به دست من استچو شرق و غرب به فرمان شاه و حکم وزیر
پیام دادم کاو را غیاث ملت خوانکه عدل اوست بشر را بزرگوار بشیر
جواب داد که او را وزیر عادل گویکه چشم دولت عالی بدو شدست بصیر
پیام دادم کاندر جهان نظیرش کیستبه ‌دین و دولت و فرهنگ و دانش و تدبیر
جواب داد که او را نظیر نشناسمز بهر آنکه خدایش نیافرید نظیر
پیام دادم کز قدر او به حکم قیاسچه پایه فرق کنم تا به آفتاب منیر
جواب داد که بسیار فرق باید کردکه قدر خواجه عظیم‌است و آفتاب حقیر
پیام دادم کز دولتش عجب دارمکه قادرست به تأثیر همچو چرخِ اثیر
جواب داد که این دولت جهان‌آرایزیادت است ز چرخ اثیر در تأثیر
پیام دادم کز منتش گرانبارندرعیت و سپهِ شهریار‌ِ کشور گیر
جواب داد که در زیر بار منت اوهزار خواجه فزون است و صد هزار امیر
پیام دادم کز دست و طبع او خیزدنسیم باد صبا و سرشک ابر مَطیر
جواب داد که ابر مطیر و باد صباهمی خورند زدست و زطبع او تشویر
پیام دادم کز عدل اوست ناپیداچو آب حیوان در دهر فتنه و تزویر
جواب داد که از جود اوست ناموجودچو کیمیا و چو سیمرغ در زمانه فقیر
پیام دادم کازادگان دنیا رابه جای روزی توقیع کلک اوست مشیر
جواب داد که هرچ آن مسیح کردی دمهمی کند گه توقیع کلک او به ضریر
پیام دادم کز دشمان دولت اوشدست بخت نفور و همی‌ کنند نفیر
جواب داد که بر روزنامهٔ ملکاننبشت‌ گردون ما‌یَملِکون مِن‌ ‌قِطمیر
پیام دادم کاندر ضمیر و فکرت اوجواهر خِرَدست و نوادرِ تقدیر
جواب داد که معلوم کرد عالم راملک به فکرت و تقدیر ایزدی به ضمیر
پیام دادم کز بخشش خدای کریمنرفت و هم نرود در رضای او تأ‌خیر
جواب داد که از گردش سپهر بلندنرفت و هم نرود در مراد او تقصیر
پیام دادم کاقبال بی‌پرستش اوبود به نزد خردمند خواب بی‌تعبیر
جواب داد که اشعار بی‌ستایش اوبود به نزد سخندان نماز بی‌تکبیر
پیام دادم کز طبع من‌ گهر خیزدکجا کند قلم من مدیح او تحریر
جواب داد که از طبع تو گهر نه عجبکه هست طبع تو درمدح او چو بحر غزیر
پیام دادم کز خدمتش قرار دل استهمیشه باد بدو چشم روزگار قریر
جواب داد که تا سعد و نصرت از فلک استفلک مساعد او باد و روزگار نصیر