گنج

شمارهٔ ۲۵۶

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: ور۵۶ بیت
از خلد گرفت بوستان نورپیرایه و جامه یافت از حور
جامه ز حریر و حُلّه داردسرمایه ز لعل و درّ منثور
بودند چهار مه درختانمانند مقامران مقمور
امروز نگرکه از تجمّلگویی همه قیصر اند و فغفور
تا گشته هنوز طبع‌ گیتیتَفسیده چنانکه طبع محرور
ابر و شجر از پی علاجشریزند همی گلاب و کافور
تا باد بهار پرده بر داشتاز چهرهٔ لعبتان مستور
نرگس ز شراب عشق شد مستبگشاد ز خواب چشم مخمور
گر مَی نخورد کسی در این وقتعذرش مشنو که نیست معذور
خاصه که همی زنند دستانقمری و تذرو و سار و زُرزور
از سرو و چنار و بید و بادامبر چنگ و رباب و نای و تنبور
اندر کف عاشقان سر مستاز شادی و حال دوست منشور
واندر کف مهتر خراسانمنشور عمیدی نشابور
فخر الامرا مُشّید الملکمسعود محمد بن منصور
صدری که ز خالق است شاکروز جمع خلایق است مشکور
کردست فلک ضمیر او رابر گنج خرد امین و گنجور
وندر دل اوست هر چه از علمدرکُتبِ اوایل است مسطور
ایزد چو به دست قدرت خویشبر زد رقم قضا به مقدور
آن خواست که بر سپاه اعدامسعود بود همیشه منصور
تا گشت عمل بدو مُفَوّضمیسور شد آنچه بود معسور
دل‌ شاد شد آن که بود غمگینآسوده شد آن که بود رنجور
بنهاد زمانه حق به موضعباطل ز میانه گشت مهجور
باطل چه به‌ کار بود با حقظلمت چه به‌کار بود با نور
دانی که نزیبد و نشایدوز دانش و از خرد بود دور
منزلگه شیر جای نخجیرمأوی ‌گهِ باز جای عصفور
زان شاخ شرف چنین سزد باربر جای پدر چنین سزد پور
هم یوسف به‌ عزیز در مصرهم موسی به‌ کلیم در طور
ای محتشمی که در خراسانامروز تویی مشار و منظور
درگاه تو از طواف زوّاربیت‌الحَرَم است و بیت معمور
اوصاف امیری و عمیدیصدق است تو را و جز تو را زور
تاگشت به عدل تو مُهَنّااین شهر بزرگوار و مشهور
پیش پدرت همی به عُقبیشکر تو کند روان شاپور
فرمان تو باید اندرین شهرتا کس نشود دلیر و مغرور
یعسوب چو در میان نباشدآشفته شوند خیل زنبور
اعدای تو زیر بار اِد‌بارهستند به مزد دیو مزدور
همچون شب تار زلف خوبانروز همه ناخوش است و دیجور
گر کین تو بگذرد سوی هندور خشم تو ره برد سوی تور
در تور حمایتی شود خاندر هند هزیمتی شود فور
گردون که به زیر حکم باریبودست و بود همیشه مجبور
مثل تو ندید و هم نبینداز آدم تا دمیدن صور
بر خور ز طرب که در بهارانبا تو به طرب شدیم برخور
می خواه که لاله‌زار و گلزاراز بوی تبت شدست و فنصور
هر دم‌ که تو را پری ببیندبر دست نهاده آب انگور
خواهد که نهد به زیر پایترخساره به جای نقش محفور
تا ذاکر فضل تو شدم منگشتم به میان خلق مذکور
مذکور بود کسی که داردبر ذکر تو شعر خویش مقصور
هرچند که‌ نیست هیچ تقصیراندر حق من ز شاه و دستور
مال من و جاه من نگرددالا به عنایت تو موفور
تا شیعه به دشت‌ کربلا درجمهور شوند روز عاشور
از ناموران و مهتران بادهر روز به درگه تو جمهور
تا حِصن‌ حَصین خسروان راچاره نبود ز برج وز سور
حِصن‌ تو ز حِصن ایزدی بادبرجش ز نشاط و سورش از سور
تو غالب و حاسدا‌نت‌ مغلوبتو قاهر و دشمنانْتْ مقهور
تو سرور و کرده سرکشان رادر قبضهٔ امر خویش مأمور
اندر حَشَمِ تو صد چو ا‌ثوری‌اواندر خَدَم تو صد چو طیفور
هر روز چنانکه روز نوروزطبع تو خوش و دل تو مسرور