شمارهٔ ۲۵۵
هرگز که شنیدست چنین بزم و چنین سورباریده برو رحمت و افشانده برو نور
بزمیاست کزین بزم همی فخر کند ماهسوری است کزین سور همی رشک برد حور
از دولت سلطان جهان است چنین بزموز طلعت سلطان جهان است چنین سور
یارب توکنی جان و دل از دولت او شادیارب تو کنی چشم بد از طلعت او دور
هنگام نشاط است و می ای خسرو عادلمینوش به شادی و نشاط ای شه منصور
رضوان تویی و بزم تو را سایهٔ طوبیموسی تویی و تخت تو را پایگه طور
از بوی گل و رنگ مُل این بزم تو گوییپرعنبر سارا شد و پر لؤلؤ منثور
هر بنده که در پیش تو خدمت کند ای شاهشاید که بود بندهٔ او قیصر و فغفور
در خدمت تو رنج بری گنج دهد برگنجور شود هرکه شود پیش تو رنجور
تا هست جهان جاه تو جاوید بمانادهم بزم تو فرخنده و هم سور تو مسرور
از شادی تو گشته نکوخواه تو دلشادوز قهر اجل گشته بداندیش تو مقهور
از همت تو فال تو چون بخت تو فرخوز دولت تو ملک تو چون عمر تو معمور