شمارهٔ ۲۵۴
از رایت منصور تو ای خسرو منصوربر چرخ همی فخر کند شهر نشابور
شاپور بنا کرد نشابور و تو را هستصد میر جهانگیر بهر شهر چو شاپور
در دهر ز آثار تو فخرست علیالْفخردر ملک به اقبال تو نورست علیالنُّور
هر وقتکه در بزم تو نَظّاره کند چرخسیاره برافشاند اگر باشد دستور
خورشید جهانی تو و هرگه که بتابیدر مشرق و مغرب بود آثار تو مشهور
تا تو ز عراق آمدهای سوی خراساندر فتح برافراشتهای رایت منصور
صد نائره بودست زآشوب تو در هندصدصاعقه بودست زآسیب تو در طور
از بیم دلیران و سواران تو رفته استهوش از سر چیپال و روان از تن فغفور
مرحوم شد آنکسکه شد از عدل تو محرومرنجور شد آنکس که شد از پیش تو مهجور
شیری که مخالف شد و بازی که هوا جستآن شیر چو روبه شد و آن باز چو عصفور
یک باره نگهدار تویی دین هُدی راباشد ز پی دین هُدی سعی تو مشکور
آسایش اسلام در آن است که امسالگردد دل کفّار ز شمشیر تو رنجور
از هیبت رزم تو بود هول قیامتوز نعرهٔ کوس تو بود مَشْغلهٔ صور
گُرز تو شود غالب و رُهْبانان مغلوبتیغ تو شود قاهر و قِسّیسان مقهور
اَرْجو که به اقبال تو این فتح برآیدتا کافر محزون شود و مؤمن مسرور
در فصل خزان هرکه ز می بازکشد دستهر چند نهد عذر ندارنْدَش معذور
بس دیر نماندست که از جانب دریاابر آید و بارد ز هوا لؤلؤ منثور
چون برف به هم در شده بینی به هوا برگویی که بشورید کسی خانهٔ زنبور
زاغان ز بَرِ برف فراز آمده هر جاهمچون سپه هندو در مَعْدِنکافور
وآن گلبن آراسته ناکرده قماریاز جامه برهنه شده چون مردم مَقْمور
محرور توان کرد به باده تن مرطوبیک راه که مرطوب شد این عالم محرور
هستند رزان دشمن پیران خراباتاز بسکه زدستند لگد بر سر انگور
ای شاه درین فصل شراب از کف آن خواهکاو فتنهٔ دلهاست بدو نرگس مخمور
از چرخ همی دست تو را بوسه دهد ماهوز خلد همی بخت تو را مژده دهد حور
خالی نسزد مجلست از جام در این وقتوز طبل و نی و چنگ و دف و بربط و تنبور
تا ملک جهان است جهاندار تو بادیمیران جهان جملهٔ به امرت شده ماءمور
فالت همه فرخنده و روزت همه میموننیکی به تو نزدیک و ز تو چشم بدان دور