شمارهٔ ۲۴۱
آسمان بی مدار است این حصار استوارآفتاب بیزوال است این مبارک شهریار
بر همه عالم همی تابد به تایید خدایآفتاب بی زوال و آسمان بی مدار
گفتم ایزد با زمین پیوسته کرد این آسمانتا بود در زیر پای شهریار روزگار
ز استواری و بلندی پایه دارد آن که هستهمچو رای و عزم شاهنشه بلند و استوار
شاه را از هیچ خصم و هیچ دشمن باک نیستکس نیاید پیش او هرگز به جنگ وکارزار
این حصار از بهر آن کردست تا بنهد درومالهای بیحساب و گنجهای بیشمار
تا نه بس بود و ببارد مال مصر و گنج رومبرکشد برگردن گردان بدین فرخ حصار
ای شهنشاهی که زیر اختیار توست دهرچرخ را بر اختیار تو نبینم اختیار
نام آن کس کاو تو را بنده نباشد هست ننگفخر آن کس کاو تو را چاکر نباشد هست عار
کین تو زیر زمین دشمن همی دارد نهانوهم تو گرد جهان حاسد همیگیرد شکار
خاک و باد و آب و نار است ای عجب طبع جهانهست چشمش پر ز آب و هست جانش بر ز نار
ای به فرمان تو کرده شهریاران اقتداوی به پیمان تو کرده نامداران افتخار
مرکبت را هر زمان طاعت گزارد آسمانبندهات را هر زمان مدحت سراید روزگار
از معادی موکبی وز موکب تو یک غلاماز مخالف لشکری وز لشکر تو یک سوار
تا مکان است و مکین و تا زمان است و زمینتا شهورست و سنین و تا خزان است و بهار
امن خلق روزگاری روزگارت باد پشتپشت دین کردگاری کردگارت باد یار
رهنمایت باد دولت در سفر هم در حضرکار سازت باد یزدان در نهان و آشکار