شمارهٔ ۲۴۰
ای پرنگار گشته ز تو دور روزگاروز دور آسمان تن تو گشته پر نگار
گر نیستی صدف ز چه معنی بود همیجای تو بحر و در دهنت در شاهوار
آری به اتفاق تویی آن صدف که هستدُرّ تو بینهایت و بحر تو بیکنار
مشکین تو را نقاب و حریرین تو را سَلَبسیمین تو را بساط و ادیمین تو را حصار
سیم کشیده در تن تو گشته ناپدیدمشک سرشته بر سر تو گشته آشکار
در زیر امر تو ز خُتَن تا به قیرواندر زیر حکم تو ز عدن تا به قندهار
کار هنر ز شخص ضعیف تو مستقیمبند خرد به نفس شریف تو استوار
ای تُرجُمان خاطر و شایسته ترجمانای رازدار فکرت و بایسته رازدار
صرّافِ دانش تو و صرّاف بیقیاسنقاش دولت تو و نقاش بیشمار
مرغی و نامه از تو بپرد همی چو مرغماری و دشمن از تو بپیچد همی چو مار
بی چشم دور بینی و بی باد زود روبیعقل تیز فهمی و بیزور کامکار
ملک از تو خرم است اگرچه تو پی دژمگنج از تو فربه است اگرچه تویی نزار
لؤلؤ پراکنی چو دهان پر کنی ز مشکیاقوتگستری چو زبان بر زنی به قار
سرو سعادتی و معالیت هست برگشاخ کفایتی و معانیت هست بار
محتاج را مبشّر جودی به روز بزممظلوم را مبشر عدلی به روز بار
پستی ولیکن از تو شود قدرها بلندجبری ولیکن از تو ندانند اختیار
بر فرق روزگار تویی تاج ملک بخشدر دست تاج ملک شهنشاه روزگار
فرخنده بوالغنایم کاحرار ملک رااز خدمتش غنایم جاه است و افتخار
صدری که از جواهر اقبال دولتشعِقدست تا قیامت در گردن تبار
در همتش همی نرسد گردش فلکگویی فلک پیاده شد و همتش سوار
دست زمانه سرمه کشد چشم خویش راچون بر هوا رسد ز سم اسب او غبار
فرزانه را فتوت او هست حقشناسآزاده را مروت او هست حقگزار
ابر سخاش را همه زرین بود سرشکبحر ثناش را همه مشکین بود بخار
از شمع مهر او اَمَل آرد همی فروغوز خَمر کین او اجل آرد همی خمار
در بند خشم اوست تن دشمنان اسیردر دام شکر اوست دل دوستان شکار
از نام اگر عنایت او هست نیست ننگوز فخر اگر اشارت او هست نیست عار
گرچه درم ز نقش بدیع است و نامورورچه حرم ز امن شریف است و نامدار
نقش درم ز خامهٔ او هست مُسترِقامن حرم ز خانهٔ او هست مستعار
ای از نفاذ امر تو و سنگ چلم تودر چرخ بیقراری و اندر زمین قرار
گردون بهزینهار فرستد ستاره راپیشکسیکه پیش تو آید به زینهار
در سایهٔ عنایت تو روبه ضعیفدنبال شیر شرزه بخارد به مرغزار
نور سعادت تو همی زر کند ز خاکبوی عنایت تو همی گل کند ز خار
گرچه ز اقتران ستاره است تاج و بندورچه ز انقلاب زمانه است تخت و دار
آن کز تو شد بلند نگشت از ستاره بستوان کز تو شد عزیز نشد از زمانه خوار
زان واقعه که ملک بدو گشت دردمندزان حادثه که دهر بدو گشت سوگوار
ناقص نگشت جاه تو در صدر مملکتکمتر نگشت قدر تو در پیش شهریار
لابلکه یک امید تو از بخت شد دویستلابل که یک قبول تو از شاه شد هزار
پشت شریعتی تو و یزدانت باد پشتیار حقیقتی تو و سلطانت باد یار
امروز هست مایهٔ تو بیشتر ز دیوامسال هست حشمت تو بیشتر ز پار
طغرا و دار مملکت وگنج شاه راهبببتی به کلک و دست نگهدار و باسدار
جز دست چون تویی نگزارد چنین سه شغلجز کلک چون تویی ننگارد چنین سهکار
از قوتی که دست تو را داد آسمانوز قدرتی که کِلْک تو را داد کردگار
اقرار دادهاند همه عاقلان که هستدست تو دست حیدر وکلک تو ذوالفقار
طمع مرا مدیح تو پوشید جامهایکز گوهرست پودش و از عنبرست تار
زرّ سخن به نزد تو پاک آورد همیزیرا که خاطر تو همی گیردش عیار
گرچه سخنوران و بلند اختران همیشعرمکنند نسخت و دارند یادگار
ز احْسَنْتِ تو بزرگم و در شاعری ز توستطبع مرا حلاوت و شعر مرا شعار
تا از یسارِ قبله بود نجم را مسیرتا از یمینِ قبله بود چرخ را مدار
باد از مسیر نجم تو را یُمن بر یمینباد از یسار چرخ تو را یُسر بر یسار
مهر تو باد در بصر دوستان چو نورکین تو باد در نظر دشمنان چو نار