شمارهٔ ۲۳۹
ربود از دلم آن زلف بیقرار، قرارنهاد بر سرم آن چشم پرخمار خمار
سرم گرفته خمارست همچو چشم بتمدلم چو زلف بتم تا گرفته است قرار
دهان یارم مانند نقطهٔ سیم استکشیده گرد وی از غالیه یکی پرگار
اگر ستاره به پرگار در بود شب و روزبه نقطه در ز چه معنی ستاره دارد بار
صفات دیدهٔ بیمار و زلف رنجورششدست طرفه وزان طرفهتر ندیدم کار
که مستمند منم هست زلف او رنجورکه دردمند منم هست چشم او بیمار
از آن قبل که به الماس سفت نرگس خوشبه کهربا بر جزع من است لؤلؤ بار
ز جزع من سر الماس او کشد لؤلؤکه سفته گردد ز الماس لؤلؤ شهوار
وزان قبل که زرهوار حلقه شد زلفشبلند قامت من خم گرفت چنبر وار
به روزگار جدائیش تکیه کرد ستمبدان قبل که رسن را به چنبرست گذار
کجا ز گرمی عشقش برآورم نفسیز سردی نفس من نهان کند رخسار
یقین شده است که رخسار او چو گلزار استگمان کند که ز سرما تبه شود گلزار
گرش بیابم بیزارم از خدا و رسولاگر شود ز کف پای او لبم بیزار
سزد که بر لب من پای او نهد منتچو دست سَید احرار بر لب احرار
مُعینِ مملکت و مجدِ دولتِ سلطانکه ملک و دولت از او یافته است استظهار
ابوالمحاسن پیرایهٔ محاسن خلقمحمد آیت دین محمد مختار
غبار فتنه و بیداد بود در عالمبه آب عدل ز عالم فرو نشاند غبار
اگر زمین همه از جود او خورد باراندی و تموز و خزان را بود نسیم بهار
فلک ز شکل دواتش همی برد تَدویرقمر ز رفتن کلکش همی شود سیار
همیشه مهر فلک را ز همتش حسدستکه نوربخشتر از مهر همتش بسیار
شعاع مهر زمین را بهروز باشد و بسشعاع همت او روز وشب بود هموار
اگر سکندر سدی کشید زاهن و رویبه بیش لشکر یاجوج بس شگفت مدار
تو آن نگر که معین ممالک ار خواهدبه گرد ملک در از سیم و زر کشد دیوار
ایا به حشمت اصلی برآورندهٔ فخرو یا به قدرت کلی فرو برندهٔ عار
به آفتاب عطارد پرست ماند راستگرفته دست جواد تو کلک ملک نگار
ز صورت تو همی روشنی پذیرد چشمچنانکه آینه، صورت پذیرد از دیدار
به زرّ و سیم توانگر شدست دشمن توبه چشم او چو درم گشت و روی او دینار
خدای خیر و صلاح جهانیان ز تو کردجنین اثر نه شگفت از موثر الاثار
صلاح جملهٔ گیتی و خیر جملهٔ خلقفذلک است شمار تورا به روز شمار
میان پیرهن اندر تو را یکی بحراستجگونه بحری کآن را پدید نیستکنار
چگونه بحری کز وی گهر برند ملوکچگونه بحری کز وی خجل شوند بحار
بخار او همه هست افتخار و موج شرفکه دید بحر شرف موج افتخار بخار
تویی که عالم از اسرار توست خرم و خوشگوا بس است بدین حال عالِم الاسرار
بقای توست و فنای مخالف تو مرادستاره را ز مسیر و سپهر را زمدار
مخالفان تو پیکار ساختند همیبر اسب کین و تعصب همی شدند سوار
ز بس نحوست و اِدبار خود ندانستندکه با سعادت و اقبال تو بود پیکار
به زهر مار اگر حیلتی همی کردندکنون سر همگان کوفتی تو چون سر مار
وگر نهفته برافروختند آتش کینبسوختند بر آن آتش نهفته شرار
وگر درخت عداوت همی بپروردنداز آن درخت بجز مُدبری نیامد بار
وگر ز بهر تو چاه بلا همی کندندکنون به چاه درافتادهاند مدبر و خوار
به نعمت تو که باشند هم در این مدتبرآمده ز بن چاه و رفته بر سر دار
خجسته اختر فالی که من رهی بزدمکه دشمنان تو را بخت بشکند بازار
در آن قصیدهٔ دیگر چنانکه فال زدمز دشمن تو برآورد روزگار دمار
سپاس دار که ایزد سپاس داشت تو رابه شکرکوش که دشمن به دست توست شکار
همیشه تا که بود چرخ هفت و کشور هفتستاره هفت و طبایع چهار و فصل چهار
همیشه تا که به خاک اندرون بود نیرانهمیشه تاکه بهچرخ اندرون بود انوار
موافقان تو بادند در رسیده بهنورمخالفان تو بادند در رسیده بهنار
به روزگار جوانی و بخت نازد مردکه زین سه چیز بود نظم شغل و رونق کار
همیشه بادی در سایهٔ عنایت شاهز روزگار جوانی و بخت برخوردار