شمارهٔ ۲۳۸ - در مدح عمادالدین شرف الملک ابوسعد محمد بن منصور بن محمد خوارزمی
گل و مَه است همانا شکفته عارض یارکه گونهٔ گل و نور مهش بود هموار
مَه است بسته ز سنبل در او هزار گرهگل است کرده ز عنبر بر او هزار نگار
بدیع نیست که از خط فزود خوبی دوستشگفت نیست که از خط شکفت عارض یار
مه آنگهی بدرخشد که اندر آید شبگل آن زمان به درآید که سر برآرد خار
به برگ نسرین زنجیر برنهاد از قیربه گِرد پروین پرگار بر نهاد از قار
تنم چو حلقهٔ زنجیر کرد آن زنجیردلم چو نقطهٔ پرگار کرد آن پرگار
ز بهر تافتن و بافتن دلم بفریفتبه زلف مشکفشان و به جَعد غالیه بار
بتافتم سر زلفش ببافتم جعدشز مشک و غالیه پر کردم آستین و کنار
مخالف لب او هست چشم من ز چه رولبش بخندد چون چشم من بگرید زار
لبش چو دانهٔ نارست و هست در دل منفروخته ز غم او هزار شعلهٔ نار
من آن دلی چه کنم کاندرو بیفروزدهزار شعلهٔ نار از غم دو دانهٔ نار
اگرچه وسوسه بر دل ز عشق دارم صعبدلم ز وسوسهٔ عشق کی خورد تیمار
چگونه راه برد وسوسه به سوی دلیکه حِرز خویش کند مدح سَیّدالابرار
عماد دین شرفالملک کز شمایل اوهمی فروزد دین محمد مختار
سر سعادت ابوسعد کز کفایت اوهمی فزاید ملک شه ملوک شکار
همیشه مایهٔ تایید نور دولت اوستچنانکه نور دو دیده است مایهٔ دیدار
چه باک دولت او را ز حادثات زمینکه آفتابش بُرج است و آسمانش حصار
شریف گشت بدو دین و دشمن دین دونعزیز گشت بدو حق و دشمنِ حق خوار
به یک اشارت و یک لفظ او شود آسانهر آنچه دهر بر آزادگان کند دشوار
ز مهتران و بزرگان که ما شنیدستیمچنانکه بود به ترتیب سیرت و کردار
گر آن گروه در این روزگار زنده شوندبه عجز خویشتن و قدر او دهند اقرار
هرآنگهی که ز خشم و ز عفو سازد شغلهرآنگهی که ز مهر و ز کین گذارد کار
از او درستْ شکسته شود شکستهْ درستوز او سوارْ پیاده شود پیادهْ سوار
خرد ندارد جز رای پاک او میزانهنر ندارد جز رسم خوب او معیار
ز راستی و درستی که هست در قلمشزبان عقل شدست و زبانهٔ طیار
به ابر ماند و او را ز گوهرست سرشکبه بحر ماند و او را ز عنبرست بخار
به مار ماند از آن فعل او به دشمن و دوستهمی نصیب شود زهر مار و مهرهٔ مار
دو شاخ او سبب دار و منبرست که هستاز آن ولی را منبر وزین عدو را دار
اگرچه بیخبر است او ز رفتن شب و روزعجایب آرد بر روزِ روشن از شب تار
بهسان مرغی زرّین که بر صحیفهٔ سیمکجا کند حرکت قار بارد از منقار
چو برکشی دلش از بر نوادر آرد برچو کمکنی سرش از تن جواهر آرد بار
به قدر هست بلند و به فعل هست درستاگرچه هست به قد کوته و به رخ بیمار
همیشه گنج بدو فربه است و ملک قویاگرچه هست دل او ضعیف و شخص نزار
به دست سید آزادگان چو سیر کندبود متابع او سیر کوکب سیار
ایابزرگ جوادی که از بزرگی توستبه شرق و غرب فروزنده گونهگون آثار
عجب مدار که امروز تو بِه است ز دیعجب مدار که امسال تو بِه است ز پار
که کردگار ازل در جهان چنین کردستشمار مدت عمر تو تا به روز شمار
به یُمن و یُسر کند هر که خدمت تو کندکه یمن و یسر تو را هست در یمین و یسار
مدار چرخ کجا عزم توست هست سکونسکون خاک کجا حزم توست هست مدار
ستارهای که مراد تو را طلب نکندستارگان دگر زو برآورند دمار
مخالفی که به پیکار تو میان بنددمیان جان و تنش روز و شب بود پیکار
بزرگ بار خدایا همیشه همت توستبرآورندهٔ فخر و فرو برندهٔ عار
چنانکه جود تو همواره حقگزار من استدل و زبان من از جود توست مدحگزار
اگرچه خاطر و بازار تیز دارم منوزین دو چیز مرا هست حشمت و مقدار
ستایش تو همی تیز داردم خاطرپرستش تو همی گرم داردم بازار
صدف شدست مرا طبعْ در ستایش توهمی کنم ز صدف دُرِّ شاهوار نثار
ز شاعران منم اندر جوار خدمت توعزیز دار مرا اندر این خجسته جوار
چو پشت و گردن من زیر بار منت توستروا مدار که بِروی ز قرض دارم بار
قریب ششصد دینار قرض بود مراگزاردم به تحمّل چهارصد دینار
دویست دینار اکنون بماند و از غم و رنجنماندست مرا ذرهای شکیب و قرار
بدین قدر چو همی کار من تمام شودسخن چه بایدگفتن ز پانصد و ز هزار
چه گویم از غرض شاعری که عادت اوستبه هر دری شدن و شعر خواندنی که میار
مرا ز خاص تو و خاصگان مجلس توغرض برآید و این خوبتر بود بسیار
گر این قدر بنگاری ز کلک وافی خویشنگار کلک تو کار مرا کند چو نگار
وگر تمام کند شغل من به دایرهایکشم ز فخر علم بر سپهر دایرهوار
همیشه تا که ز دُور سپهر و سیر نجومبود طبایع دهر و فصول سال چهار
خدای دادت عمر دراز و بخت بلندز عمر باش به کام و زب خت برخوردار
تو باش مهتر و بهتر ز جمع آدمیانچو از طبایع آتش چو از فصول بهار
صلاح خلق جهانی تو از جهان مگذرهزار جشن چو نوروز و مهرگان بگذار