گنج

شمارهٔ ۲۳۷

شکر یزدان را که از فر وزیر شهریاربختم اندر راه مونس‌ گشت و اندر شهر یار
شکر یزدان را که از اقبال او کردم چو تیرقامتی همچون کمان کرده ز تیر شهریار
شکر یزدان را که اندر زینهار بخت اویافت عمر من ز آسیب حوادث زینهار
شکر یزدان را که هست اندر پناه دولتشخوشتر امروزم زدی و بهتر امسالم ز پار
شکر یزدان را که نور طلعتش بار دگرکرد چشمم را قریر و داد جانم را قرار
گرچه آن آفت ‌که پیش آمد مرا لایق نبودخواست یزدان تا به من ‌گیرند خلقی اعتبار
مردمان گویند از دنیا نهان است آخرتمن به دنیا در بدیدم آخرت را آشکار
گه مثال صور اسرافیل دیدم بر یمینگه خیال تیغ عزرائیل دیدم بر یسار
مرده بودم شاه عیسی‌وار جانم باز دادنرم کرد آهن چو موم اندر برم داودوار
عاجز و مجبور بودم مدتی و اکنون مرااز پس عجز است قدرت وز پس جبر اختیار
بر تنم شبهای محنت را پدید آمد سحربر دلم دریای حسرت را پدید آمد کنار
رنج زایل کرد دست روزگار از صدر منچون ببوسیدم مبارک دست صدر روزگار
صاحب عادل قوام‌الملک صدرالدین که هستاز قوام‌الدین و فخرالملک شه را یادگار
قبلهٔ دولت محمد آفتاب محمد‌تآن‌ که هست از داد او دین محمد پایدار
آن خداوندی که در میدان اقبال ملوکهست چون جد و پدر بر مرکب دولت سوار
آن که در مهد خداوندی به عهد کودکیبخت شیرش داد و دولت پروریدش در کنار
دوخته است اقبال بر مقدار قدرش جامه‌ایکز کمال و وز جمال آن جامه دارد پود و تار
بوستان ملک شاهان را چو او باید درختکز وزارت شاخ دارد وز کفایت برگ و بار
از دل‌افروزی چو خلدست و زانبوهی چو ‌حشرمجلس او روز بزم و درگه او روز بار
هر که بیند روز ایوان در کف رادش قلمبیند اندر بحر گوهربا‌ر ابر مشک بار
چشمهٔ خورشید دارد مستعار از رای اوآنچه ماه از چشمهٔ خورشید دارد مستعار
آن زمین زرین شود کز جود او یابد مطرآن هوا مشکین شود کز طبع او یابد بخار
گوش یک دیار خالی نیست از اخبار اوهرکجا در مشرق و مغرب بلاد است و دیار
صدهزاران آفرین بر شخص پاک او رواستدر عدد یک تن ولیکن در هنر هست او هزار
تا عناصر نیست بیرون از چهار اندر جهانشخص او نافع‌ترست اندر جهان از هر چهار
هرکه قصد او کند یا کین او جوید به قصدروزگارش تیر گردد خان و مانش تار و مار
قصد او کردن بود خاریدن دنبالِ شیرکین او کردن بود کاویدن دندان مار
ای ز نسل و گوهر تو نسل آدم را شرفوی ز دین و مذهب تو شرع احمد را شعار
ای ز بوی بزم تو جَنّات جَنت را نسیمای ز گَرد رزم تو دشت قیامت را غبار
آن فروزد آتش مهرت که دارد آبرویزآن دهد بر باد پیمانت که باشد خاکسار
گر بود عفو تورا بر خَندَقِ دوزخ‌ گذرور بود خشم تو را بر ساحل دریا گذار
از دم عفوت شرار آن شود همچون سرشکو ز تف خشمت سرشک آن شود همچون شرار
گر نبی معجز نمود از خیزران راست‌گویور علی قدرت نمود از ذوالفقار جان شکار
نام آن و کنیت این داری و اینک تو را استکلک همچون خیزران و تیغ همچون ذوالفقار
زانکه بر لولو بود تفضیل توقیع تو رااز سر کلک تو رشک آید صدف را در بحار
هیچ کس دُرِّ ثنا را چون تو نگزارد بهاهیچ ‌کس زر سخن را چون تو نشناسد عیار
زانکه ‌کردارت همی مرضی است از عقل و هنرز آنکه ‌گفتارت همی مبنی است بر حلم و وقار
کردهٔ تو بی‌ملامت باشد و بی‌اعتراضگفتهٔ تو بی‌ندامت باشد و بی‌اعتذار
بیشتر مردم چنان باشد که هنگام غضببردباری کرد نتواند چو گردد کامکار
مر تو را با کامکاری بردباری حاصل استشادباش و دیر زی ای کامکارِ بردبار
ای خداوندی که رحم تو به پیش زخم تیرپیش عمر من سپر شد گرد جان من حصار
دیدهٔ پژمردهٔ من زنده گشت از فر توهمچنان چون عالم پژمرده از بوی بهار
پیش تو ز آنجا که حلم و اعتقاد و بندگی استگرچه تو جانم بخواهی ‌گو که جان آرم نثار
کز پس این روزگار اندر سرای آخرتداد حق را وعده دیدار بهشت کردگار
از پس این حادثه اقبال آن حضرت مراهمچو دیدار بهشت است از پس روز شمار
عهد کردستم که دست از جام می دارم تهیکز پس تیمار یک سال است مغزم پر خمار
بس که در آغاز کار از عمر ببریدم امیدعهد و پیمان نشکنم چون به شدم انجام کار
از همه چیزی مرا پرهیز کردن واجب استخاصه از چیزی ‌که با طبعم نباشد سازگار
تا که باشد در برم پیکان مرا رنجور دانور نباشد بر کفم ساغر مرا معذور دار
تا ببندد در زمستان آب بر طرف شَمَرتا بنالد نوبهاران مرغ بر شاخ چنار
آب دولت باد در جوی بقای تو روانمرغ نصرت باد در دام هوای تو شکار
باد در عهد تو کوکب را به پیروزی مسیرباد در عصر تو گردون را به بهروزی مدار
ناصرت منصور و والا حاسدت مقهور و پستدولتت شاد و گرامی دشمنت مقهور و خوار
از نظام رسم تو شغل ممالک بر نظاموز نگار کلک تو کار خلایق چون نگار