شمارهٔ ۲۳۶
تا خزان زد خیمهٔ کافورگون بر کوهسارمفرهس زنگارگون برداشتند از مرغزار
تا برآمد جوشن رستم به روی آبگیرزال زر باز آمد و سر برکشید ازکوهسار
تا وشیپوشان باغ از یکدگر گشتند دوربر هوا هست از سیهپوشان قطار اندر قطار
چیست این باد خزان کز باغها و راغهابسترد آسیب و آشوبش همی رنگ و نگار
گشت دست یاسمین ز آسیب او بی دستبندگشت گوش ارغوان زآشوب او بیگوشوار
اندر آمد ماه تیر و در ترازو رفت مهرتا چو تیر و چون ترازو راست شد لیل و نهار
در طبایع نیست مروارید را اصل از شبهپس چرا ابر شبه رنگ است مروارید بار
دانهٔ نارست سرخ و روی آبی هست زردای عجب گویی که عمدا خون آبی خورد نار
شست پنداری رخ آبی به آب زعفرانتا چو دست زعفران آلوده شد برگ چنار
باغها بینم همی پر زنگیان پایکوبچهره اندوده به قیر و جامه آلوده به قار
تاکه در رقص آمدند این پایکوبان خزانسازها کردند پنهان مطربان نوبهار
مهرگان باز آمد و بر دشت لشکرگاه زدگنج خواه آمد که او هست از فریدون یادگار
خواست افریدون ز شاهانگنج و اینک مهرگانتحفهها آرند پیش خسروان روزگار
گرچه دریا عاجزست از آمدن بر دست ابررشتهٔ لولو فرستد پیش تخت شهریار
شاه گیتی ارسلان ارغو که چون الب ارسلانهست بر شاهان گیتی کامران و کامکار
سایهٔ یزدانش خوان او را که گر خوانی سزاستزانکه هست او سایهٔ یزدان و خورشید تبار
کیست چون او گاه بزم افروختن خورشید فشکیست چون او روز رزم آراستن جمشیدوار
تخت شاهی را به بزم اندر چنو باید ملکاسب شاهی را به رزم اندر چنو باید سوار
پادشاهی جون یکی باغ است واو سرو روانفروبختش بیخ و شاخ و داد و دستش برگ و بار
هست از این سرو جوان پیر و جوان را ایمنییارب این سرو جوان را داری اندر زینهار
در نژاد وگوهر سلجوقیان پیدا شدستطلعت او را همی کردست گیتی انتظار
طلعت او از سعادت داد گیتی را نشانراست پنداری سعادت پروریدش درکنار
کار او عدل است و آشوب از جهان برداشتنوین دو باید شاه را تا ملک او گیرد قرار
بخت خندد هر زمان بر دشمنان دولتشدشمنان دولتش زین غم همیگریند زار
علم و عقل از خدمتش خیزد که مردم را همیزان بود تهذیب لفظ و زین بود ترتیب کار
دولت او نیست چون جسمانیان صورتپذیرلیکن اندر شرق و غرب آثار او هست آشکار
گر پذیرد دولت او صورت جسمانیانشرق گیرد در یمین و غرب گیرد در یسار
ای جهانداری که تا محشر وفادار تواندهفت کوکب در مسیر و هفت گردون در مدار
با کمر نوشین روانی با کله کیخسرویبا کمان افراسیابی با کمند اسفندیار
بر سرینگور و چشم آهو اندر شعرهاشاعران گویند معنیها چو در شاهوار
زان شرفکز تیر و اتیغت زخم برمیداشتند اآهوان بر چشم وگوران بر سرین از روزگار
مار کردارست شمشیرت که زهر جانگزایدر سر شمشیر توست و دربن دندان مار
زیر حکم تو خراسان چون حصار محکم استسایهٔ فرمان تو چون خندقی گرد حصار
اصلش از عدل تو و دیوارش از شمشیر توستاینت دیواری بلند وآنت اصلی استوار
نصرت تو بر دلیران جهان پوشیده نیستآزمودستند در نصرت تو را سالی سه چار
آنچه دیدند از تو خصمان اعتبار عالم استوای بر قومی که نگشایند چشم اعتبار
آفتاب ایزد هزار افزون توانست آفریدچون یکی بس بود عالم را چه معنی از هزار
چون تو بسیاری توانست آفرید اندر جهانچون توبس بودی جهان را بر یکیکرد اقتصار
تا بود ریگ بیابان گرم در ماه تموزتا بود برگ درختان بیشمار اندر بهار
باد چون ریگ بیابان نعمت تو بیقیاسباد چون برگ درختان لشکر تو بیشمار
بستهٔ پیمان تو لشکرکشان ناموربندهٔ فرمان تو گردنکشان نامدار
بر تو هم جشن عرب میمون و هم جشن عجموز رسومت هم عرب را هم عجم را افتخار