گنج

شمارهٔ ۲۳۵

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۳۱ بیت
تا طَیْلسان سبز برافکند جویباردیبای هفت رنگ بپوشید کوهسار
آن همچو گنج خانهٔ قارون شد از گهروین همچو نقش نامهٔ مانی شد از نگار
از ژاله لاله را همه دُرَّست در دهنوز لاله سبزه را همه لعل است در کنار
چون در کنار سبزه بود لعل قیمتیاندر دهان لاله سزد درّ شاهوار
چرخی ستاره بار شدست از نسیم باددر هر چمن که هست درختی شکوفه‌دار
نشگفت اگر ز غلغل بلبل قیامت استباشد به هم قیامت و چرخ ستاره بار
خورشید شد بلند و ز دریا به فعل خویشهر ساعتی همی ز هوا برکشد بخار
گاهی از آن بخار فلک را کند حجابگاهی از آن حجاب زمین را کند نثار
هر سال در جهان دو بهارست خلق راطبعی بهار اول و عقلی دگر بهار
طبعی بود لطایف یزدان دادگرعقلی بود مدایح دستور شهریار
عادل نظام ملک اتابک قوام دینشمس کفات و سیّد سادات روزگار
صدر اجل رضی خلیفه حسن‌که هستاز حُسن خلق حجت احسان کردگار
در همتش همی نرسد گردش فلکگویی فلک پیاده شد و همتش سوار
رایش ز آفتاب همی زر کند به خاکمهرش چو نوبهار همی گل کند ز خار
طبعش به جود و عفو کند میل و زین سبببخشیدن است شغلش و بخشودن است کار
شد متفق مدار فلک با مراد اوجز بر مراد او نکند ساعتی مدار
ناممکن است دیدن یار و نظیر اوایزد نیافرید مر او را نظیر و یار
هرکس که در حمایت او زینهار یافتاز دهر یافت تا ابدالدهر زینهار
بر آهویی که سایهٔ عدلش فتد بر اوباشد حرام پنجهٔ شیران مرغزار
ماند به نار خشمش و ماند به خاک حلماندر یکی تحرک و اندر یکی قرار
تا ملک شاه را قلمش خط استواستزان استواست قاعدهٔ ملک استوار
هر مه که نو شود متواتر همی رسدحملش ز قیروان و خراجش ز قندهار
بستند بر میان کمر عهد و طاعتشخانان کامران و تکینان کامکار
چون آب و موم گردد گر در خلاف اوزاتش بود مخالف و زاهن بود حصار
خشم و رضای تو سبب عجز و قدرت استاز عجز جبر خیزد و از قدرت اختیار
باطل هر آن‌که از خط مهر تو سرکشیدحق است آن‌که عهد تو را هست خواستار
باطل شد از میانه و حق پیش تو بماندحق پایدار باشد و باطل نه پایدار
ای خامهٔ تو شاخی کش ساحری است بروی نامهٔ تو باغی‌ کش نیکویی است بار
زان خامه سِحر بابلیان هست مُستَرِقزان نامه نقش مانویان هست مُسْتعار
تو مهر جوی شاه و فلک بر تو مهربانتوکار ساز خلق و جهان با تو سازگار
اندازهٔ شمار ممالک به دست توعمر تو درگذشته ز اندازهٔ شمار