گنج

شمارهٔ ۲۳۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۴۹ بیت
بنگر این پیروزه‌گون دریای ناپیدا کناربر سر آورده ز قعر خویش درّ شاهوار
کشتی ای زرین در او گاهی بلند و گاه پستزورقی سیمین در او گاهی نهان ‌گه آشکار
بنگر این غالب دو لشکر بر جناح یکدگرلشکری از حد روم و لشکری از زنگبار
در تموز و در زمستان مختلف با یکدگرمتفق با یکدگر در مهرگان و در بهار
بنگر این سرگشته پیلان معلق در هوانعره‌شان بنگر چو کوس اندر مصاف کارزار
آتش از دلشان د‌رفشان چون سنان اندر نبردبر فراز و بر نشیب از دیده مروارید بار
بنگر این ‌گوهر که از پولاد و سنگ آید برونعالم تاریک را روشن کند خورشید وار
عکس او در جرم‌ او گویی مرکب کرده‌انددر میان دستهٔ ‌گل سُفتهٔ زر عیار
بنگر این مرکب ‌که از رفتن نیاساید همیگه بود صحرانورد و گه بود دریاگذار
موج برخیزد ز دریا گر به دریا بگذردور به صحرا بگذرد برخیزد از صحرا غبار
بنگر این حرّاقهٔ جان‌پرور صورت پذیربا تن آمیزنده و با جان صافی سازگار
تازه گرداند زمین را چون فرو بارد سرشکتیره گرداند هوا را چون برانگیزد بخار
بنگر این گسترده شادروان ‌که بر آب روانبسته‌اند او را به مسمار گران‌سنگ استوار
باطن او سر به سر آلایش و درد و دریغظاهر او سربه‌سر آرایش و رنگ‌و نگار
بنگر این ترکیب مردم بنگر این تقلیب حالبنگر این تذهیب صورت، بنگر این ترتیب ‌کار
این بدایع وین طبایع را بباید صانعیگر به صانع نیست حاجت‌حجتی قاطع بیار
گرکواکب کرد صانع پس‌کرا خوانی زهفتور طبایع کرد باری پس کدام است از چهار
از چهار و هفت دل بگسل‌ که معبودت یکی استمستعان بندگان و ملک او نامستعار
نیست آن اول که ثانی باشد او را بر اثرنیست آن واحد که بر انگشت‌گیری در شمار
ذات او دانستنی امروز و فردا دیدنیبنده را فردا نظر و امروز علم و انتظار
بندگان در قبضهٔ تقدیر حکمش عاجزندعاجز و مقهور در سودای جبر و اختیار
زو یکی را بهره‌گنج است و یکی را بهره رنجزو یکی‌ را قسم نورست و یکی ‌را قسم نار
زو شدست امروز پیدا آنچه پنهان بود دیزو شدست امسال پنهان آنچه پیدا بود پار
بس شگفتیها که هست از قدرت و آثار اودر گریبان سپهر و آستین روزگار
از شگفتیها یکی این است کاندر خاک مروروی پنهان کرد فرزند وزیر شهریار
بود چون ماه و عطارد روشن و روشن‌ضمیرچرخ بودش جا و اکنون در زمین دارد قرار
گر زمین مرو چرخ اول و ثانی نشدماه‌ را مسکن چرا گشت و عطارد را حصار
ای زمین اندر کنار تو همی دانی که کیستنیک بنگر تا که را داری در آغوش و کنار
در کنارت زینهار کدخدای خسروستخویشتن را دور دار از زینهارش زینهار
داد پیغامی ملک سلطان مجیرالدوله رابر زبان باد نوروز از بهشت کردگار
گفت کانجا یاد تو با ما تو را فرزند توستباید آنجا از تو فرزند تو ما را یادگار
تا ز فرزند تو ما باشیم اینجا شادمانهمچو کز فرزند ما هستی تو آنجا شادخوار
صاحبی کاندر تبارش بود شمعی دلفروزکز همه عالم به علم و عقل او کرد افتخار
نیستش جای ملامت‌ گر همی‌ گرید چو شمعزانکه ناگه در تبارش کشته شد شمع تبار
تا به مردی در سواری کرد در میدان فضلشد به میدان اجل بر مرکب تازی سوار
وان که‌ گفتی ذوالفقارستی قلم در دست اودر دریغش خون همی گرید قلم چون ذوالفقار
گر همی نازند حوران بهشت از وصل اودر بهار از هجر او مرغان همی نالند زار
چون بشد بیمار نرگس گشت خاکستر نشینجامه زد در نیل و پیش مرگ او شد سوگوار
گل چو آگه شد که او ناگه بخواهد رفت زودجامه بر تن چاک ‌کرد و بستر از غم ‌کرد خار
وز پی‌آن تاکند روشن روانش را دعادست بردارد همی همچون دعاگویان چنار
شور در لشکر فتاد از آسمان‌گویی مگرکاسمان را باد تا محشر به پیروزی مدار
شیر بچه‌گر شکار دام کیوان گشت زودباد شیر شرزه را کیوان به دام اندر شکار
ور نهال مهتری پژمرده شد در باغ ملکسبز و خرم باد سرو سروری در جویبار
مدت گشتاسب از گیتی مبادا منقطعگر ز گیتی منقطع شد مدت اسفندیار
دور گردون گر ز احمد بستد ابراهیم راعمر احمد باد همچون دورگیتی پایدار
ور تن بوطاهر از جان مطهر گشت دوردولت بوالفتح با فتح و سعادت باد یار
صبر و خرسندی دهاد ایزد مجیرالدوله رابر دریغ و درد فرزند عزیز نامدار
هم پدر را باد در دنیا نثار آفرینهم پسر را در بهشت از رحمت ایزد نثار
یادگارست از معزی تا قیامت این سخناز سخن‌ گستر سخن بهتر که ماند یادگار