شمارهٔ ۲۳۳
هست شکر بار یاقوت تو ای عیار یارنیستکس را نزد آن یاقوت شکر بار بار
سال سرتاسر چو گلزارست خرم عارضتچون دل من صد دل اندر عشق آنگلزار زار
نیمهٔ دینار را ماند دهان تنگ تودر دل تنگم فکند آن نیمهٔ دینار نار
ای بت شیرین لبان تا چند از این گفتار تلخروز من چون شب مدار از تلخیگفتار تار
دوستی و مهربانی کار تو پنداشتمکی گمان بردم که اداریا کینه و پیکار کار
عاشقی جستم نگارا تا دلم غمخوار گشتگشتم اندر عهدهٔ عشق از دل غمخوار خوار
هرکه از یاران وفا جوید نبیند جز جفاآفرین فخر فَتْیان بهتر از بسیار یار
قاسِمُ الارزاق بُوالقاسم که اندر حَلّ و عَقْدهست عزم او میان نیک و بد دیوار وار
آنکه اندر مهتری آثار خوبش ظاهرستوز بداندیشان همی خواهد بر آن آثار ثار
هست فرخنده درختی باغ اصل خویش راکافرید از آفرینش ایزد جبار بار
گرد گردون همت میمون او هنجار زدلاجرم گشته است گردون را از آن هنجار جار
گر بپیوندد زه سوفار تیر خویش راشیر نر گردد ز بیم و ترس آن سوفار فار
شار غرجستان اگر یابد نسیم همتشخاک آن بقعت کند چون زر مشتافشار شار
کلک او در دست او مرغی است زرین ای عجبهر زمان بر لوح سیمین بارد از منقار قار
نور رای او اگر بر کوه بلغار اوفتدمعدن یاقون گردد در کُه بلغار غار
ای هنرمندی که گر بر مار بگذاری ضمیرزار گردد همچو مور از حسرت تیمار مار
تحفهای زیبا فرستادم تو را از طبع خویشتحفهٔ طبع مرا با قیمت و مقدار دار
من یقین دانم که تو فخر آوری زاشعار منحاش لله گر تو داری از چنین اشعار عار
تا که بشناسد ز چوگان مرد حِکمت گوی گویتا که بشناسد ز بلبل مرد زیرک سار سار
شاخ شادی و طرب بنشان به نام دوستانتخم درد و غم به نام دشمن مکار کار