شمارهٔ ۲۴۲
الا ای گردش گردون دوّارندانی جز بدی کردن دگر کار
نگردی رام با کس در زمانهنبندی دل به مهر هیچ دیّار
گروهی را نمایی شادمانیوز ایشان دور داری رنج و آزار
پس آنگه ناگهان دودی بر آریاز آن دوده به درد و داغ و تیمار
به چشم تو چه دانا و چه نادانبه پیش تو چه بر تخت و چه بردار
خداوندی که آرام جهان بوددر او امید بسته خلق هموار
به دست جاهلی جان گرامیشربودی از تن پاک اینت غدار
چو خواجه خود نپروردی چو بچهچرا پرورده را خوردی چنین خوار
نه عهدش بود اصلت را دلایل؟نه دستش بود روزت را نمودار؟
نه او بد مرکز دوران عهدت؟نه پرگار تو او را بود رفتار؟
چرا بگسستی آن جانش ندانیکه بیمرکز نگردد هیچ پرگار
الا یا آفتاب صبحگاهیبدین کی بودی از عالم سزاوار
نه تو رفتی که قدرت رفت و دولتنه تو مُردی که رایت مرد و آثار
نه دولت را بود زین بیش رونقنه فرمان را بود زین بیش دیدار
تو بودی رازق رزق زمانهدروغ تنگدستان را خریدار
تو را دانم نکشت آن کاو تو را کشتکه رزق مردمان را کُشت ناچار
در روزی ببست و راه شادیسر دولت برید و دست مقدار
درخت جود را برکند و افکندسخا را بیخ و بخشش را نگونسار
خداوندا پس از تو کی دهد دلکه مدحت را کنم در وهم تکرار
دریغا وا دریغا زان نگویمکه از گریه برآمد طبع از کار
همی گویم به رسم پادشاهیفرو خفت و نگردد نیز بیدار