شمارهٔ ۲۲۷
دل بیقرار دارم از آن زلف بیقرارسر پر خمار دارم از آن چشم پر خمار
داند نگار من که چنین است حال منزان چشم پُر خمار و از آن زلف بیقرار
ابرست تیره زلفش و سبزه است نو خطشخرّم رخش چو تازه بهاری است غمگسار
گر گویمش که زلف و خط تو عجب شدندگوید که ابر و سبزه عجب نیست در بهار
گویی مهندسی است خَمِ جَعْدِ آن صنمگویی مُشَعبَدی است سرِ زلفِ آن نگار
کز غالیه کشید یکی بر سُهیل خطوز مورچه نهاد یکی بر عقیق تار
ای گشته ارغوان تو شمشاد را وطنوی گشته پرنیان تو پولاد را حصار
گویی ز بهر فتنهٔ عشاق گشتهاندپولاد تو نهفته و شمشادت آشکار
دُرّی است آبدار تو را زیر لاله برگمشکی است تابدار تو را گرد لالهزار
تاب است در دل من و آب است در دو چشمزان مشک تابدار و از آن درّ آبدار
در خَدّ توست روشنی ماه آسماندر قَدّ توست راستی سرو جویبار
ماهی و آسمان تو ایوان خسروستسروی و جویبار تو میدان شهریار
والا جلال دولت و دنیا معزّ دینشاهی که هست سید شاهان روزگار
شاهی که هست سیرت و کردارهای اوفهرست پادشاهی و قانون افتخار
در بخت او همی نرسد گردش فلکگویی فلک پیاده شد و بخت او سوار
سَدّی است استوار حُسامش که بند ملکگشته است استوار بدان سدِّ استوار
گر یُمن و یُسر خواهی او را ببین که هستهم یُمن بر یمینش و هم یُسر بر یسار
شاهی بزرگوار و ستودست و همچو اوستکردار او ستوده و رسمش بزرگوار
ای یادگار جملهٔ شاهان باستانهرگز مباد ملک جهان از تو یادگار
شاهان عالمند همی اختیار دهروایزد ز اختیار تو را کرد اختیار
دیدار جانفزای تو بینار هست نورشمشیر جانگزای تو بینور هست نار
در مجلس تو رحمت خُلدست روز بزمبر درگه تو زحمتِ حَشرست روز بار
از قدرتی که تیغ تو را داد آسمانوز قوّتی که دست تو را داد کردگار
دعوی کنند شیعه که روز نبرد هستدست تو دست حیدر و تیغ تو ذوالفقار
ای انتظار خلقِ جهانِ سوی درگهتدادت خدای آنچه تو را بود انتظار
رفتی ز دار مملکت خویش ناگهانباز آمدی مُظّفر و پیروز و کامکار
امسال یک هزار شمردیم فتح تواَرجو که بِشمَریم دگر سال ده هزار
فردا هنوز نامد و خرّم گذشت دیامروز روز توست به شادی همی گذار
بیحکم تو مباد سکون و مدار ملکتا خاک را سکون بود و چرخ را مدار