گنج

شمارهٔ ۲۲۸

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۴۳ بیت
تا باد خزان حُلّه برون کرد ز گلزارابر آمد و پیچید قَصَب بر سر کُهسار
تا ریخته شد پنجهٔ زرین ز چناراندر هر شمری جام بلورست به خروار
ازکوه بشستند همه سرخی شنگرفوز باغ ستردند همه سبزی زنگار
چینی صنمان دور شدند از چمن باغزنگی بَچگانند به باغ آمده بسیار
زر آب طَلی‌ کرده نگر بر رخ آبیبیجاده ناسفته نگر در شکم نار
و آن حوض نگرریخته از شاخ تر و برگگسترده کسی‌ گویی بر آینه دینار
روز از در بزم است و شراب از در خوردنهرچند چمن نیست کنون از در دیدار
با دوست به خرگاه طرب کردن عشاقخوشتر بود اکنون ز طلب کردن‌ گلزار
بس دوست که اندر جهد اکنون به لب دوستبس یار که اندر خزد اکنون به بریار
خرگاه به اکنون و می روشن و آتشساقی صنم خَلُخ و مطرب بت فَرخار
جادو شده بر زیر سر زخمهٔ مطربزیر آمده از جادو بر زخمه به‌ گفتار
بر ابر شده آتش سوزنده درفشانبر آتش سوزنده شده ابر گهر بار
با چرخ برابر شده آتش زبلندیچون در صف موکب علم شاه جهاندار
شاه همه شاهان ملک ارغو که شرف یافتاز دولت او ملت پیغمبر مختار
شاهی‌ که به جای پدر و جد و برادربنشست و چنین جای بدو هست سزاوار
عِقد آمد و پرگار همه گوهرِ سلجوقاو واسطهٔ عِقد شد و نقطهٔ پرگار
آورد دل خلق به رغبت نه به اکراهدر دایرهٔ بیعت او گنبد دوار
گر بیعت او از در و دیوار بخواهیبا بیعت او در سخن آید در و دیوار
هر سال زیادت بود این دولت و این ملکوامسال دلیل است به از پار و زپیرار
معلوم شدست این خبر از دفتر احکاممفهوم شدست این سخن از نامهٔ اسرار
دیری است‌ که در چرخ همین تعبیه سازندهفت اختر سیار در این شغل و درین‌کار
این دولت و این ملک به بازی نتوان یافتبازی نبود تعبیهٔ اختر سیار
ای بار خدایی که همه بار خدایاندادند به پیروزی و اقبال تو اقرار
کردار تو در شرح زگفتار فزون استچند که گفتار فزون است زکردار
احرار جهان روی به درگاه تو دارنددرگاه توگشته است مگر قبلهٔ احرار
تو بر صفت بحری و اصل تو چو لؤلؤباک است و عزیز است و شریف است به مقدار
لولو همه از بحر پدید آید لیکنبحر تو پدید آمد از لولو شهوار
مرغی است خدنگ تو که چون طیر ابابیلدارد اجل بد کنشان‌ در سر منقار
پیکانش نشیند ز ره شست زره درهرگه که جهد بیرون از شست تو سوفار
شمشیر تو کردست خراسان همه خالیاز دشمن بیدادگر و خصم ستمکار
عدل تو چنان است‌که گر مرد مسافربارگهر و زر به بیابان کند انبار
کس را نبود زهره که اندر شب تاریکآهنگ بدان مرد کند دست در آن بار
در صحت شخص تو صلاح است جهان راآن روز مبادا که بود شخص تو بیمار
در عافیت توست صلاح همه عالمشکرست بدین عافیت از خالق جبار
رخسار تو افروخته باید ز می لعلمیران همه پیش تو زمین رفته به رخسار
هر روز یکی میر دگر در همه آذرآراسته بزمی چو چمن در مه آزار
زانسان که بیاراست کنون میر قلاطیآن میر خردمند نکوخواه وفادار
در عهد تو چون تیردلی دارد لیکندر خدمت تو قامت او هست کمان‌وار
تا ملک بیفزاید و آراسته گرددچون دولت بیدار بود با دل هشیار
افزایش و آرایش این ملک مُهیّاباد از دل هشیارت و از دولت بیدار
در مشرق و در مغرب از اقبال تو تا‌ثیرواندر عرب و در عجم از عدلِ تو آثار
نام و لقب تو به جهانداری و شاهیدر خطبه و در سکه و در نامه و اشعار
سالت همه فرخنده و روزت همه فرخامروز تو از دی به و امسال تو از پار