شمارهٔ ۲۱۴
از هیبت شمشیر تو ای شاه جهاندارشد رایت بدخواه نگونبخت و نگونسار
لشکرش یکایک همه گشتند بر این سویچه حاجب و چه میر و چه سرهنگ و چه سالار
هم نعمت او کم شد و هم محنت او بیشبا نعمت اندک شد و با محنت بسیار
خندید بر او دولت و بگریست بر او بختشورید بر او شغل و تبه گشت بر او کار
آن آب که در چشمه همی برد کمانیدر چشم همی بیند از آن آب بهخروار
سرخی زر خویش سپردهست به شمشیرزردی رخ خوی ربودهست ز دینار
امروز نه آن کِشت که بدرود همی دیوامسال نه آن کرد که بنمود همی پار
نامش همه اندر هوس بیهده شد ننگفخرش همه اندر طلب بیهده شد عار
ای شاه تو از قلعهٔ دشمن چه کنی یادکآن قلعه ندارد برِ تو قیمت و مقدار
زودا که بپردازی آن قلعه ز دشمنچونانکه بپرداخت علی مکه ز کفار
روزیده و جاندار عدو کوه بلند استشد بر کمرِ کوه و کمر بست به پیکار
در مدت ده روز گرفتار توان کردآن را که بود کوهی روزیده و جاندار
نزدیک تو آن خیرهسران را خطری استور هست وطنشان به مَثَل گنبد دوار
تیغ تو چو مار است و بداندیش تو مور استبس دیر نماندهست که بر مور زند مار
از فر تو در دیدهٔ ما هست همه نوروز تیغ تو در جان عدو هست همه نار
ای پادشه و خسرو ذرّیهٔ آدمای داد دهِ امتِ پیغمبر مختار
هستی تو سزاوار همه ملک جهان راایزد ندهد ملک جهان جز به سزاوار
دینار فروشی و خری شکر و چو تو کیستهم نیک فروشنده و هم نیک خریدار
تا بیر و جوان است همی باش جوانبختتا ملک جهان است همی باش جهاندار
تو پشت همه خلق و تو را خالق تو پشتتو یار همه خلق و تو را دولت تو یار
دست تو گرفته قدح بادهٔ روشنبدخواه تو در دست اجل گشته گرفتار