گنج

شمارهٔ ۲۱۳

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۲۱ بیت
این مهرگان فرخ و جشن بزرگوارفرخنده باد و میمون بر شاه روزگار
سلطان کامکار ملکشاه دادگرآن دادگر که نیست چنو هیچ‌ کامکار
پیروز بخت خسرو عالی نسب ملکشایسته پادشاه و پسندیده شهریار
شاهی که نیست از خط فرمان او بروندر ملک یک مخالف و در دهر یک حصار
چرخ است ملک و طلعت او همچو آفتابباغ است دین و همت او همچو نوبهار
سدّی است استوار حُسامش که بند ملکگشته است استوار به این بند استوار
از بخت بی‌ستایش او نیست هیچ شغلدر چرخ بی‌پرستش او نیست هیچ‌ کار
او را ستای تا شوی از بخت نیکناماو را پرست تا شوی از چرخ بختیار
گر یُمن و یُسْر خواهی او را ببین ‌که هستهم یُمن در یَمینش و هم یُسر در یَسار
یک دم زدن ز خدمت و مهرش جدا مباشکان اصل دولت آمد و این قطب افتخار
ایزد همیشه دارد در زینهار خویشآن را که داد خسروِ اسلام زینهار
ای خسروی‌ که بر همه آفاق سربسرشکر تو واجب است چو توحیدِ کردگار
گر اختیار عالم شاهان عادلنداز اختیار عالم هستی تو اختیار
مهر تو هست در بَصَر دوستان چو نورکین تو هست در جگر دشمنان چو نار
در مجلس تو رحمت خُلدست روز بزمبر درگه تو زحمت حشر است روز بار
بر خلق ابر نعمت بارد چو در سَخااز بحر همت تو رسد بر فلک بخار
دشمن ز عمر دست بشوید چو در نبرداز پای مرکب تو شود بر هوا غبار
امروز روز توست و تو داری در این جهانهم عمر بی‌نهایت و هم ملک بیشمار
شاهی تو را است، ملک به شاهی همی ستانشادی توراست عمر به شادی همی‌گذار
خسرو تو باش و حکم تو ران و جهان‌ تو گیرتا خاک را سکون بود و چرخ را مدار
با صد هزار نصرت و سیصد هزار فتحبگذار بر مراد چنین مهرگان هزار