گنج

شمارهٔ ۲۱۲

چون شمردم یازده منزل ز راه روزگارمنزلی دیدم مبارک وز منازل اختیار
منزلی کان را همه روشندلان در بیعتندمنزلی کاو را همه اسلامیانند انتظار
منزلی‌کاو را همه تهلیل باشد بر یمینمنزلی کاو را همه تسبیح باشد بر یسار
منزلی کاندر سوادش منقطع رودو سرودمنزلی کاندر جوارش مندرس خَمر و خُمار
منزلی کانجا خرافاتی بود در انکسادمنزلی کانجا خراباتی بود در انکسار
چون بدان منزل رسیدم دستها برداشتمگفتمش ربی و ربک دیدمش بر روی یار
سی برادر یافتم روشن رخ و بسته‌نقابدر میان هر برادر زنگیی دیدم سوار
چون یکی زایشان گشادی‌روی گفتی بامدادتا که رخ دارم‌ گشاده من دهانت بسته دار
پاسخش دادم که گر بسته دهانم از طعامنیستم بسته‌زبان از مدح شمس‌الافتخار
صدر کافیْ کف‌ْ کمال دولت شاه جهانبو رضای مرتضی تدبیر پیغمبر شعار
آن خداوندی که‌ گر خواهد به عزّ بخت خویشدر فلک بندد سکون و در مدر آرد مدار
یک خیال از حلم او کوهی بود آفاق بندیک سرشک از جود او ابری بود دینار بار
فتنهٔ دنیا شب است و عدل او مانند روزگفته‌اند آری کَلام‌ُاللّیل یَمحُوه‌ُالنّهار
هست با ابلیس هر روزی شمار دشمنشصورت ابلیس روی دشمنش روز شمار
ای کمال دولت عالی چو فضل آموختیبخت بودت در دبیرستان فضل آموزگار
تا عناصر نیست بیرون از چهار اندر جهانیادگار روزگاری تو به نفع از هر چهار
پرورنده چون تُرابی ره برنده چون هواجان فروزنده چو آبی سرفرازنده چو نار
صورت رضوان تو داری شاخ طوبی‌ کلک تودر تو بینم ملک سلطان جهان فردوس‌وار
از علی بودست وز تو معجز تیغ و قلمتا تو را ایزد قلم داد و علی را ذوالفقار
چون یکی زرین عقاب است آن یکی در دست توهر زمان بر لوح سیمین بارد از منقار قار
مرغ بی‌پرَّست وزو نامه همی بارد چو مرغمار بی‌پیچ است و زو دشمن همی پیچد چو مار
اختر میمون به کلکش بوسه ازگردون دهدچون ‌کند از دست تو برنامهٔ سلطان نگار
تا تو را گردون همی چون بندگان گردن نهدمشتری او راکمرگشته است و پروین‌گوشوار
گویی از تقدیر تدبیر تو دارد نسختیزانکه تدبیرت گشاید بندهای روزگار
ای خداوندی که فرزند تو اندر خورد توستتو درخت عز و اقبالی و فرزند تو بار
دو محمد آفرید ایزد سزای تهنیتآن محمد در نبوت این محمد در تبار
آن محمد بود یزدان را رسول نیکبختوین محمد هست سلطان را ندیم اختیار
آن ز عبدالله نسب کرد و ز دین آورد رسموین ز فضل‌الله نسب کرد و زجود آورد کار
آن یکی‌ کردست مر حسان ثابت را بزرگوین همی دارد معزّی را عزیز و نامدار
چیست کاو با من نکردست ازکرامت وز کرماز رعایت وز عنایت پیش تخت شهریار
شکر آن فرزند مقبل مهتر مهتر نسببا خدای و با تو گویم در نهان و آشکار
هر کجا پویم ز فر جاه تو جویم پناههر کجا باشم به دام شکر تو باشم شکار
تا همی تاثیر باشد سعد و نحس از آسمانتا همی تقدیر باشد فخر و عار از کردگار
ما دحت را باد سعد و حاسدت را باد نحسناصحت را باد فخر و دشمنت را باد عار
زندگانی یابی و دلشاد با فرزند خویشتا ز فرزند و ز فرزندان ببینی صدهزار