گنج

شمارهٔ ۲۱۱

بازآمد از سفر به حضر صدر روزگاربا عصمت و عنایت و تأیید کردگار
کرده به رای قاعدهٔ عقل را قویداده به عقل مملکت شرق را قرار
کم گشته از سیاست او کید دشمنانافزوده از کفایت او گنج شهریار
حاصل شده ز مصلحتِ روزگار اوخشنودی خدای و خداوند روزگار
فخر است ملک را ز چنین صاحبی‌ که هستهم فخر ملک و هم سبب عز و افتخار
دین را نظام و دولت پاینده را قوامصدری که از نظام و قوام است یادگار
از نام و کنیتش ظفر و فتح منشعبوز رسم و سیرتش شرف و فخر مستعار
باز مراد او چو بپرّد ز آشیانمنقار و ‌مخلبش همه عالم‌ کند شکار
ور طبع او بخار فرستد سوی سپهرروحانیان شوند معطر بدان بخار
آتش به سنگ در شود از عفو او سرشکباران به ابر در شود از خشم او شرار
در مرغزار صوت تذروان دعای اوستوز شکر اوست نعرهٔ کبکان کوهسار
کز باز و چَرغ درکَنَف عدلش ایمن‌اندکبکان به کوهسار و تذروان به مرغزار
هرگه‌ که دست را کند از آستین برونماه امید خلق برون آید از غبار
بنگر به دست و خامه و توقیعهای اوتا بحر بینی و صدف و در شاهوار
اختر سزد ز چرخ و دُر از بحر وزر زکوهبر دست راد و خامه و توقیع او نثار
باگمرهان دولت و با دشمنان دیندر مدت دو سال بدان کلک مشکبار
آن کرد در عجم که نکردند در عربهرگز عر به دِرّه و حیدر به ذوالفقار
ای آسمان گزیده تبار تو را ز خلقای در هنر گزیده تو را خالق از تبار
چون ماه روزه گشت تبار تو از قیاسوز ماه روزه چون شب قدری تو اختیار
رحمت بر آن شجر که تویی شاخ و بار اوکز نصرت است شاخش و از دولت است بار
بشتافتن به‌ خدمت تو راحت است و فخربر تافتن ز طاعت تو محنت است و عار
آثار رحمت و کرم و فضل ایزدیشد در جهان ز صورت و شخص تو آشکار
ای آفریده‌ای که دلیلی و حجتیبر لطف و رحمت و کرم آفریدگار
از قَد‌ر و احتشام تو بر چرخ و بر زمینخدمت همی کنند به روزی هزار بار
رای تو را نجوم و ضمیر تو را بُروججاه تو را جِبال و سَخای تورا بِحار
اندر چهار چیز تو بینم چهار چیزکافزون شود محل بزرگان بدان چهار
در رای تو کفایت و در طبع تو هنردر دست تو سخاوت و در شخص تو وقار
کلک تو ساحرست و بیان تو معجزستبا هر دو نور و ظلمتِ کُلّی ندیم و یار
معجز که دید و سِحر به هم‌ گشته مجتمعظلمت‌ که دید و نور به هم‌گشته سازگار
دارد به رزم خنجر هندوت فعل شیردارد به بزم خامهٔ مصریت شکل مار
شیرت به مغز خصمان دندان فرو بردمارت در آورد ز سر دشمنان دمار
گر دشمنت در آب چو ماهی کند وطنور حاسدت ز سنگ چو آتش‌ کند حصار
آن‌ گردد از نهیب تو در آب سوختهوین‌ گردد از خلاف تو در سنگ خاکسار
در دیده بود خصم تو را قطره‌های خونوز کینه بود در دل او شعله‌های نار
آن شعله‌های نار، مگر باد سرد گشتوان قطره‌های خون شد چون دانه‌های نار
شد خاندان ملک به رای تو مستقیمشد خان و مان خصم ز کین تو تار و مار
این از کشفتگی چو رزان گشت در خزانو آن از شگفتگی چو چمن ‌گشت در بهار
در انتظار بود جهان امن و عدل راآمد برون به عصر تو از بند انتظار
مظلوم خوار گشته و ظالم عزیز بودخوار از تو شد عزیز و عزیز از تو گشت خوار
بنهاد همت تو و بنشاند عدل توگوهر به جای خاره و سوسن به ‌جای خار
امروز نعمت است کجا رنج بود دیو امسال راحت است کجا رنج بود پار
گر تو یکی سوار فرستی به قیروانور تو یکی پیاده فرستی به قندهار
در پیش آن سوار و پیاده فرو شوندهرچ اندر آن دو شهر پیاده است یا سوار
میری که بود در سپه او هزار میرآمد به نامه ی تو ز خوارزم بنده وار
پیش تو کرد خدمت و از پیش خدمتتلشکر کشید از در توران به کارزار
هرچ از سِفندیار و ز رستم شنیده‌ایباورکن و حکایت هر دو عجب مدار
کامروز ده هزار غلامند پیش توهر یک به رزم رستم و زور سفندیار
شکر خدای عالم و شکر خدایگانحق است در جهان تویی امروز حقگزار
گه شکر آن‌ گزاری بر حق اعتقادگه شغل این‌ گذاری بر حسب اختیار
در انتظار بود جهان امن و عدل راآمد برون ز عصر تو از بند انتظار
شادند دوستان تو کز دشمنانت نیستآثار در زمانه و دَیّار در دیار
بنگار کار خلق به کلک نگارگردر صُفّه ی مُنَقّش و ایوان پُرنگار
بحری چو برج ماهی و ایوان او بلندچاهی چو پشت ماهی و بنیادش استوار
از نقش چون خُوَ‌رنَق نُعمان طرب‌‌فزایوز مرتبه چو قُبّه ی کسری بزرگوار
سقف و جدار او همه چون معد‌ن زرستاز بس‌ که زرّ ناب در آن هر دو شد به ‌کار
گویی که‌ گنج‌ خانهٔ جمشید عرض دادنقاش چرب‌دست بر آن سقف و آن جدار
شد مرتفع ز بهر نشاط تو روز بزمشد محتشم ز بهر نشست تو روز بار
واجب کند که محتشم و مرتفع شودایوان نامور به خداوند نامدار
ای بی‌نوال و عفو تو همواره بی‌نیازمادح ز اِستمالت و مجرم ز اعتذار
تا دید روزگار که من مادح تواماز حادثات چرخ مرا داد زینهار
زان‌ کرد سخت جامهٔ شعرم لباس خویشکز مدح و شکر توست در آن جامه پود و تار
تا از پس هزار مکرر بود عددتا در عدد هزار بود عشر ده هزار
بادا سنین عمر تو چندان‌ که عشر آناز ده هزار بیشتر آید گه شمار
اجرام را متابع فرمان تو مسیرافلاک را موافق پیمان تو مدار
تو در سرای خویش بمان بر هوای خویشساغر به دست و خرم و خندان و شاد خوار