گنج

شمارهٔ ۲۰۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۴۲ بیت
تا خزان زد خیمهٔ کافورگون در کوهسارمفرش زنگارگون برداشتند از مرغزار
تا برآمد جوشن رستم به روی آبگیرزال زر باز آمد و سر برکشید از کوهسار
تا وشق پوشان باغ از یکدیگر گشتند دوردر هوا هست از سیه پوشان قطار اندر قطار
چیست این باد خزان‌ کز باغها و راغهابسترد آسیب و آشوبش همه رنگ و نگار
گشت دست یاسمین زاسیب او بی‌دستبندگشت گوش ارغوان زآشوب او بی گوشوار
اندر آمد ماه مهر و در ترازو رفت مهرتا چو تیر و چون ترازو راست شد لیل و نهار
دانهٔ نارست سرخ و روی آبی هست زردای عجب‌ گویی به عمدا خون آبی خورد نار
در طبایع نیست مروارید را اصل از شَبَهپس چرا ابر شبه رنگ است مروارید بار
شُست پنداری رخ آبی به آب زعفرانتا چو دست زعفران آلوده شد برگ چنار
باغها بینم همی پر زنگیان پای‌کوبچهره اندوده به قیر و جامه آلوده به قار
تاکه در رقص آمدند این پای کوبان خزانسازها کردند پنهان مطربان نوبهار
مهرگان باز آمد و بر دشت لشکرگاه زدگنج خواه آمد که او هست از فریدون یادگار
خواست افریدون ز شاهان گنج و آنگه مهرگانگنج فروردین همی خواهد ز باغ‌ و جویبار
بندگان مهربان از بهر جشن مهرگانتحفه‌ها آرند پیش خسروان روزگار
گرچه دریا عاجزست از آمدن بر دست ابررشتهٔ لولو فرستد پیش تخت شهریار
شاه گیتی ارسلان ارغو که چون الب ارسلانهست بر شاهان‌ گیتی کامران و کامکار
سایهٔ یزدانْشْ خوان او را که کر خوانی سزاستزآنکه هست او سایهٔ یزدان و خورشید تبار
کیست چون او گاه بزم افروختن خورشیدوشکیست چون او گاه بزم آراستن جمشیدوار
تخت شاهی را به بزم اندر چنو باید ملکاسب دولت‌ را به ‌رزم اندر چنو باید سوار
هست از این سرو جوان پیر و جوان را ایمنییارب این سرو جوان را داری اندر زینهار
از نژاد و گوهر سلجوقیان پیدا شدستطلعت او را همی‌ کردست‌ گیتی انتظار
طلعت او از سعادت داد گیتی را نشانراست پنداری سعادت پروریدش درکنار
کار او عدل است و آشوب از جهان برداشتنوین دو باید شاه را تا ملک او گیرد قرار
بخت خندد هر زمان بر دشمنان دولتشدشمنان دولتش زین غم همی‌ گریند زار
عقل و فضل از خدمتش خیزد که مردم را همیزان بود تهذیب لفظ و زین بود ترتیب‌ کار
دولت او نیست چون جسمانیان صورت پذیرلیکن اندر شرق و غرب آثار او هست آشکار
گر پذیرد دولت او صورت جسمانیانشرق‌ گیرد در یمین و غرب ‌گیرد در یسار
ای جهانداری که تا محشر وفادار تواندهفت ‌کوکب در مسیر و هفت‌ گردون در مدار
با کمر نوشین روانی با کله کیخسرویبا کمان افراسیابی با کمند اسفندیار
بر سرین گور و چشم آهو اندر شعرهاشاعران گویند معنی‌ها چو در شاهوار
زان شرف‌ کز تیر و از تیغت همی یابند زخمآهوان بر چشم و گوران بر سرین روزشکار
مار کردارست شمشیرت که زهر جانگزایدر سر شمشیر توست و در بن دندان مار
زیر حکم تو خراسان چون حصاری محکم استسایهٔ فرمان تو چون خندقی‌ گرد حصار
اصلش از عدل تو و دیوارش از شمشیر توستاینت‌ دیوار بلند و آنت اصلی استوار
نصرت تو بر دلیران جهان پوشیده نیستآزمودستند در نصرت تو را سالی سه چار
آنچه دیدند از تو خصمان اعتبار عالم استوای بر قومی‌ که نگشایند چشم اعتبار
آفتاب ایزد هزار افزون توانست آفریدچون یکی بس بود عالم را چه معنی از هزار
چون تو بسیاری توانست آفرید اندر جهانچون تو بس بودی جهانرا بر یکی‌ کرد اقتصار
تا بود ریگ بیابان‌ گرم در ماه تموزتا بود برگ درختان سبز در فصل بهار
باد چون ریگ بیابان نعمت تو بی‌قیاسباد چون برگ درختان لشگر تو بی‌شمار
بستهٔ پیمان تو لشکرکشان ناموربندهٔ فرمان تو گردنکشان نامدار
بر تو هم جشن عرب میمون و هم جشن عجموز رسومت هم عرب را هم عجم را افتخار