شمارهٔ ۲۰۲
مشک و شنگرف است گویی بیخته بر کوهسارنیل و زنگارست گویی ریخته بر جویبار
طَبلهٔ عطارست گویی در میان گلستانتخت بزازست گویی در میان لاله زار
از زمین گویی برآوردند گنج شایگانبر چمن گویی پراکندند دُر شاهوار
از شکوفه باغ شد مانندهٔ رخسار دوستوز بنفشه راغ شد مانندهٔ زلفین یار
از گوزنان هست در هامون گروه اندر گروهوز کلنگان هست برگردون قطار اندر قطار
قمریان چون مقریان گشتند بر سرو بلندبلبلان چون مطربان گشتند بر شاخ چنار
گه کنار سبزه پر عنبر کند باد صباگه دهان لاله پر لؤلؤ کند ابر بهار
گر به لاله بنگری دارد پر از لولو دهانور به سبزه بگذری دارد پر از عنبر کنار
گرچه پنهان است درگردون بهشت جاودانکرد یزدان در زمین خرم بهشتی آشکار
تا به پیروزی و شادی اندرین خرم بهشتخوش گذارد روزگار خویش شاه روزگار
سید شاهان مشرق ارسلان ارغو که هستآفتاب نسل و تاج دوده و فخر تبار
خسروی کاو را ز تسبیح کرامالکاتبینحرز و تعویذست بسته بر یمین و بر یسار
بند دولت محکم است از عزم چون او پادشاهچشم ملت روشن است از رای چون او شهریار
شد متابع رایتش را آفتاب اندر مسیرشد مسخر مرکبش را آسمان اندر مدار
پشت ماهی سوده گردد هر کجا ساید رکابروی نصرت تازه گردد هر کجا گیرد قرار
زهره ساقی زیبد اندر مجلس او روز بزممشتری حاجب سزد بر درگه او روز بار
مدح او بر خاک خوانی زر برون آید ز خاکنام او بر خار بندی گل برون آید ز خار
چون سمندش حمله آرد در میان رزمگاهچون کمندش حلقه گردد در میان کارزار
آب گردد پیش او گر آتشین باشد سلیحموم گردد پیش او گر آهنین باشد سوار
رایت عالی کشید اندر خراسان از عراقتا ز جیحون بگذراند لشکر جیحون گذار
بدسگالان را ز بیم آتش شمشیر اودیدهها شد پر دُخان و سینهها شد پر شرار
شد زمانه بر دل خصمان او مانند مورشد نفس در حلق بدخواهانش چون دندان مار
ای بلند اختر شهنشاهی که حد ملک توستاز حبش تا کاشغر وز قیروان تا قندهار
صد نشان است از سُم شبدیز تو بر هر زمینصد دلیل است از سر شمشیر تو در هر حصار
میش با عدل تو یابد زینهار از چنگ شیرشیر بیعدل تو از آهو نیابد زینهار
روزگار تو سزد گر بنده باشد هفت چرختا تو اندر پادشاهی پیشهداری هشت کار
یا سخایا نوش خوردن یا سواری یا نبردیا سفر یا عرض لشکر یا مظالم یا شکار
تا بَناتالنَّعش را بر قطب گردون گردش استباد اصل عمر تو چون قطب گردون استوار
تا شمار قطر باران کس نداند در جهانباد ملک و گنج تو چون قطر باران بیشمار
تا به چین اندر ز صحف مانوی ماند اثرباد فرخ بزم تو چون صُحف مانی پرنگار
شاد و برخوردار بادی در بهار و در خزانتا بهاری و خزانی جشنها سازی هزار