شمارهٔ ۲۰۰
تا باغ زرد روی شد از گشت روزگاربر سر نهاد تودهٔ کافور کوهسار
از برف شد بدایع کهسار در حجابوز ابر شد صنایع خورشید در حصار
هامون برهنه گشت ز دیبای هفت رنگگردون نهفته گشت بَه سنجاب سیل بار
باد صبا به باغ بسوزد همی بخورباد خزان به چرخ برآرد همی بخار
زاغ سیاه یافت به میراث بوستاناماغا سپید داد به تاراج لاله زار
قمری کنون همی نسراید به گلستانبلبل کنون همی نگراید به مرغزار
اذر به جای لالهٔ کوهی است با فروغآذر به جای سوسن جویی است آبدار
هست آبگیر را به رخام اندرون مقامهست آفتاب را به کمان اندرون قرار
بر دوش دشت هست زکافور طَیْلساندر گوش باغ هست ز دینار گوشوار
هر روز بر درخت بپوشند جامهایکش زرّ پخته پود بود سیم اخاما تار
یک چند نوبهار بیاراست روی خویشآمد خزان و کرد نهان روی نوبهار
زودا که نوبهار برآرد سر از زمینگردد به دولت ثقهالملک آشکار
صدر عراقیان و خداوند رازیانبومسلم ستوده رئیس بزرگوار
نسل سروشیار پراکنده در جهانبومسلم است سید نسل سروشیار
گرگاه کودکی پدر از وی کناره شدبختش به عزّ و ناز بپرورد در کنار
شد بدسگال دولت او پیشکار خلقو او را همیشه بخت بلندست پیشکار
او روز و شب ز خالق هفت آسمان به شکردشمنش دام خدمت مخلوق را شکار
ای درگه بلند تو تالیف احتشاموی حضرت شریف تو تاریخ افتخار
در حق شناختن ز تو به نیست حق شناسدر حقگزاردن ز تو امها نیست حقگزار
روز درنگ تو نبود خاک را سکونروز شتاب تو نبود چرخ را مدار
کار هنر به همت تو گیرد استواءبند خرد به دولت تو گردد استوار
گفتار توست حجت تقدیر لمیزلکردار توست صورت توفیق کردگار
جاه تو وصف را ندهد پیش خویش راهبخت تو وهم را ندهد پیش خویش بار
سرگشته شد ز جود تو گردون به زیر عرشفرسوده شد ز حلم تو ماهی به زیر بار
ارکان دین ز جاه تو جویند ایمنیاعیان ری ز رای تو خواهند زینهار
از عزم خویش بر دل مردان زنی رقموز حزم خویش بر سر شیران کنی فسار
آسایش قضا و قدر زیر دست توستبا خامهٔ تو هر دو رفیقند و سازگار
آن ساختی به خامه که هرگز نساختندموسی به چوب زنده و حیدر به ذوالفقار
تا کی ز جود صاحب عَبّاد و همتشدر خدمت تو هست به همت چنو هزار
نبتی که بر دمد به سپاهان ز خاک اوهر ساعتی ثنای تو گوید هزار بار
ای بخت تو فراشته بر آسمان علموی نام تو نگاشته بر مشتری نگار
من اکهترا آمدم ز نشابور سوی ریوز بهر خدمت تو گذشتم بدین دیار
در مجلس تو بود یکی شاعر عزیززان شاعر عزیز معزی است یادگار
از شهریار خلعت و منشور یافتممقبل شدم به خلعت و منشور شهریار
دانم که اختیار پدر خدمت تو بودمن نیز چون پدرکنم این خدمت اختیار
ده روز مدحگوی بوم بر بساط توزان بس شوم به خدمت سلطان روزگار
دریاست خاطر من و گوهر در او سخندر مجلس شریف توگوهر کنم نثار
شعری که خاطرم به معانی بپروردباشد یکی طویله پر از در شاهوار
در نقد و در شناختن شعرهای خویشبر همّت و کفایت تو کردم اختصار
تا هست در زمانهٔ فانی بلند و پستتا هست در میانهٔ گیتی عزیز و خوار
بادی بلند و دشمن تو پست و سرنگونبادی عزیز و حاسد تو خوار و خاکسار
اقبال همنشین تو بالصّیف والشّتاءتوفیق رهنمای تو باللیل والنهار